شاه مار به قلم اقلیما نائینی
پارت دوم :
از راهرویی که با فرش قرمز و ستونهای منبتکاری شده زینتش داده بودند عبور کردم.
- پنج ثانیه. چهار... سه...
از کنار نگهبانی که کنار در ورودی ایستاده بود رد شدم.
- دو... یک!
به محض رد کردن اولین پله، صدای بوقی گوشخراش از سوی خانه آمد. نگهبان فورا به داخل دوید و من هم به سوی ماشین مشکی رنگ او.
در را باز کردم و خودم را درون ماشین پرت کردم.
با چشمان گرد نگاهم کرد و نوشابهاش را با صدا هورت کشید که داد زدم:
- برو!
به عقب چرخیدم و دیدم که دو نگهبان فورا بیرون زدند و ماشینمان را دنبال کردند.
- نگین؟
از جیبم درش آوردم و درون کولهام که صندلی عقب بود جایش دادم.
دستکشها و نقابم را درآوردم و کف ماشین انداختم.
- دنبالمونن!
از آینه وسط به عقب نگاه کردم. سه ماشین دنبالمان بود.
سرعتش بیشتر که شد کمربندم را بستم و خودم را محکم نگه داشتم.
فرمان را چرخاند تا به ماشینی که از سمت چپ سمتش آمد برخورد نکند.
مسیر طولانی دنبالمان میکردند و جیمز با نهایت سرعتی که میتوانست از میان موانع لایی میکشید.
با شتاب میراند و تنها یک تکان فرمان کافی بود تا در آن خیابان تنگ به گاردریل برخورد کند.
صدای خیابان و فشار هوایی که در اثر سرعت زیاد او جریان داشت میان گوش هایم میپیچید و خودم را محکم نگه داشته بودم تا با تکان های دیوانه وار فرمان در جایم ثابت بمانم.
- کیفت و بردار، سه که گفتم از ماشین بپر بیرون من گمشون میکنم.
کیف را روی پاهایم گذاشتم، جعبه نگین را از تویش درآوردم و همراه چاقوی کوچک درون جیبم انداختم.
سمت من زمینی خشک و پر از درختهای بیبرگ بود.
- لباسم و تازه گرفته بودم!
از گوشه چشم به پیراهن و کتم نگاه کرد:
- یه لباس طلب تو.
چشمی برایش چرخاندم.
ماشین را به قسمتی که درختانی با شاخههای درهم تنیده و تنههای قطور داشت نزدیک کرد.
- یک... دو...
کمی نزدیکتر...
در را نیمه باز نگه داشتم.
- الان!
خودم را فورا درون علفهای هرز خشک شده پرت کردم و چند غلت زدم.
ماشین اولی و دومی با شتاب از کنارم گذشتند و صدای باد که دنبالشان میدوید در گوشهایم پیچید اما ماشین سوم، در ده قدمیام ایستاد.
سرم را بالا آوردم و به رانندهاش نگاه کردم.
- شت!
از جایم بلند شدم و شروع به دویدن کردم. شاخ و برگهای خشک شده را کنار میزدم و میدویدم.
- وایسا... هی!
از مسیر پر درخت گذشتم. پشتش بیابانی بیابتدا و بی انتها بود.
- وایسا!
نمیدانم چقدر دویده بودم. سینهام از درد خس خس میکرد. نفسی در آن گیر کرده بود که بیرون نمیجهید و تنها مرا از تندتر دویدن وا میداشت.
با گلولهای که شلیک شد، فورا سرم را دزدیدم و دستانم را پشت گردنم قرار دادم.
مکثم ثانیهای بیشتر طول نکشید، چشمان گرد شدهام را به جادهی خاکی دوختم و سریعتر دویدم.
با هر گامی که برمیداشتم، ذرات گرد و غبار و خاک اطرافم پخش میشدند. میتوانستم حس کنم که غبار روی مژههایم هم نشسته.
پوست رنگ پریدهام زیر آفتاب سوزان یخ زده و آخرین وعده غذایی که خوردم را به یاد نمیآوردم.
گلوله هوایی دیگری که زده شد مرا از دست و پا زدن میان افکار بقا بیرون کشید.
اولین غفلت را کردم و سرم را به عقب بازگرداندم. او در دو متریام بود و چیزی و نمانده بود که مرا بگیرد.
پیش از آن که دوباره سر برگردانم و روبهرو را ببینم، زمین زیر پایم خالی شد و سراشیبی خاکی را قل خوردم.
نمیدانم چندین دور چرخیدم فقط هنگامی که غلتها تمام شد، سر سنگینم را بالا آوردم تا به آسمان نگاه کنم.
انگار که کیسه بوکسی کهنه و ضربدیده باشم، احساس کوفتگی به سرعت در تنم پیچید.
خورشید چشمم را زد و دنیا لحظهای سیاه شد. چشمانم را بستم تا بتوانم تمرکز از دست رفتهام را بازیابم.
سایهای که روی سرم افتاد باعث شد چشمانم را به سرعت باز کنم. اول انتهای لوله اسلحه او را دیدم. حتی از فرم لوله هم میتوانستم تشخیص دهم که یک کالیبر ۳۲ به سمت پیشانیام نشانه گرفته شده.
با وجود درد طاقتفرسایی که شانه و کمرم را گرفته بود روی پهلو غلتیدم تا از سمت دیگرش فرار کنم. اسلحه را کنار زد، شانهام را گرفت و محکم سرجایم کوباندم.
نالهای کوتاه از درد ناگهانی که در شانهام پیچید از میان لبهایم خارج شد. حدس میزدم در رفته باشد.
حس اسلحه این بار برایم مطبوعتر بود چرا که سردی انتهای لولهاش را مستقیم روی پیشانیام حس کردم.
پیش از آنکه هیکل بزرگش را رویم بیندازد و به حرکاتم اشراف یابد، پاهایم را زیر شکمش کوبیدم و دوباره روی پهلو غلتیدم.
فریادی کشید و قدمی به عقب رفت.
خودم را کشان کشان بر زمین کشیدم و مشتی از خاک بیابان را برداشتم. به عقب چرخیدم و در صورتش پاشیدم.
- پتیاره...
چهار دست و پا عقب کشیدم و بلند شدم تا بدوم اما با کشیده شدن پایم محکم بر زمین کوبیده شدم.
نفس باقی مانده در ریههایم از آن ضربه ناگهانی با صدایی شبیه به هس بیرون رانده شد و من با درد نالیدم:
- لعنت بهت!
هیکلش را رویم انداخت و پاهایش را هر دو سمتم گذاشت. مشت اولی که در گونهام کوبید، سرم را به راست خم کرد.
چشمانم از درد ریز شدند. درد تیز و خنجر مانندی از استخوان گونه تا شقیقهام بالا کشید.
- کجاست؟!
گردن دردناکم را چرخاندم و نگاهش کردم. خون دهانم را پر کرده بود. با نیشی شل دندانهایی که احتمالا یکی در میان خونی بودند را برایش به نمایش گذاشتم و خندیدم:
- توی... جیبم!
غرش خصمانهاش گوشهایم را پر کرد. مشت دیگری در گونه سمت راستم کوبید و عربده کشید:
- واسه من بازی درنیار، گفتم کجاست؟!
خون میان دهانم را تف کردم. ردی از بزاق و خون آبه از گوشه دهانم جاری ماند.
با درد خندیدم.
دستان قدرتمندش گلویم را فشردند. نفس در گلویم گیر کرد و بعد خس خس گونه بیرون جهید. فشارش را بیشتر کرد و از میان دندانهایش غرید:
- اگه عتیقه رو برنمیگردونی، ترجیح میدم جسدت رو تحویل جف بدم!
تصویرش داشت پیش چشمانم محو میشد. موهای مشکی و کم پشتش که خاک میانشان غلتیده بود و مردمکهای سبزی که در میان دریایی از خون غرق بودند.
نفس تکه تکه از دهان باز ماندهام بیرون میجهید و او تنها فشار دستانش را بیشتر میکرد و اصواتی ناشی از خشم از دهانش بیرون میپراند.
دست سر شدهام را به جیبم رساندم و دستهی سردش را لمس کردم.
گوشهایم دیگر هیچ چیز را نمیشنید. نه خس خس سینهای که داشت برای کمی اکسیژن جان میداد و نه بازدمهای خشمگین او را.
قطره اشکی از گوشه چشمم جاری شد. تمام حواسم گویا در آن نقطه جمع شد؛ آن نم گوشه چشمم که راهش را تا میان موهایم پیدا کرد و بعد هم گم شد.
خس خسکنان و با صدایی که دیگر شباهتی به صدای خودم نداشت و زمخت بود گفتم:
- ت... توی ج...هنم... می...بینمت!
و بعد... دسته چاقوی جیبیام را محکم گرفتم و با تمام توانی که برایم مانده بود تیغهی چاقو را در شقیقهاش فرو کردم.
چشمانش از آن حالت تیره خارج شد، خشم جایش را به بهتی عمیق داد. لحظهای چشم بست... نه آنقدر طولانی که پلکهایش یکدیگر را لمس کنند فقط در حدی که انگار از سر بهت پلکهایش بپرند.
باریکهی خون از گوشهی شقیقهاش جاری شد و روی صورتم ریخت. دستش را روی چاقو گذاشت، به خون و بعد به من نگاه کرد و دست دیگرش از روی گلویم شل شد.
هیکل خشک شدهاش را به کنار راندم.
نیم خیز شدم و تند تند نفس کشیدم. دستم را بند گلویم کردم و سعی کردم با چند سرفهی بلند، اکسیژن دزدیده شده از ریههایم را به آنها برگردانم.
بهتر که شدم، با گوشه چشم به جسد مرد نگاه کردم. دیگر تکان نمیخورد و بهت میان چشمانش جا مانده بود.
با انزجار پشت دستم را روی گونهام کشیدم و به خون روی آن نگاه کردم.
- خیکی!
لگدی به پای بیجانش زدم تا حرصم خالی شود اما با دردی که در اثر تکان ناگهانی شانهام حس کردم، فریادم بلند شد.
دستم را روی شانه گذاشتم و لنگان لنگان و این بار با آرامش به راه افتادم.
خورشید رفته رفته جایش را در آسمان تغییر داد و بعد هم از نظر محو شد. بیابانی که تا چند ساعت پیش میتوانست سنگ را هم آب کند، حال از شدت سرما داشت خون را در رگهایم منجمد میکرد.
قطرات عرق بر پیشانیام نشسته بود و با هر قدمی که برمیداشتم مرگ را مقابلم میدیدم.
تا چندین فرسخیام هیچ چیز وجود نداشت. تنها بیابان بود و خاک و خاک و خاک... اگر خیلی به دوردست خیره میشدم، میتوانستم صخرههای سنگی را با آن شمایل عجیبشان ببینم که در تاریکی بی حد شب مانند مرزی سیاه بودند که از زمین تا آسمان کشیده شده بود.
درد شانه طاقتم را طاق کرده بود. زانوهای لرزانم سقوط کردند و همانجا میان خاک و گرد و شن فرود آمدم و دراز کشیدم.
چشمانم ماه را دوتا میدید. محکم پلک زدم تا آن سراب واهی خراب شود اما فایدهای نداشت.
با وجود درد شانهام نمیتوانستم ادامه دهم.
از آنجایی که درختی نبود تا به آن تکیهاش بزنم، مجبورا کتفم را محکم بر زمین فشردم. دستم را رویش گذاشتم و با فشار آوردن سریع، شانهام را به عقب برگردانم. تق کوتاهی از سمتش آمد و دردی مانند فرو رفتن هزاران سوزن در سرتاسر دستم پیچید.
فریادم هق مانند بیرون آمد و بعد... درد آرام گرفت. نه آنقدری که باید، تنها آنقدری که دیگر با هر نفس خنجری در شانهام فرو نرود.
سرم را روی زمین گذاشتم. خستگی در تمام تنم پخش شده بود و دیگر هیچ چیز اهمیت نداشت جز دقیقهای خواب.
آنقدر سردم شده بود که دیگر سرمای سوزناک بیابان را حس نمیکردم.
حتی دیگر بازدمهایم هم گرم نبودند، مانند تکه ابر یخزدهای بودند که از بینی و دهان نیمه بازم بیرون میپریدند.
صدای نفسهایم در سرم پژواک یافت و بعد پلک های گرم شدهام روی هم افتادند.
با تکانهای گهوارهای، به آرامی چشمانم را باز کردم. پلکی زدم تا نگاهم شفاف شود و بعد فورا و ناخدآگاه به سمت در جمع شدم تا درصورت لزوم خودم را پایین بیندازم و به راننده نگاه کردم.
با دیدن جیمز، بازدمم را با آسودگی بیرون فرستادم.
- ترسوندیم!
نگاه آبیاش را از گوشه چشم به چشمانم دوخت:
- قیافت شبیه کسیه که از جهنم برگشته، یه ترسیده هم اینجا باشه اون منم.
دید تارم را به روبهرو دوختم. پلکی زدم تا تاری چشمانم رفع شود.
- خیلی ترکیدم؟
نگاه زیر چشمیاش را دوباره حس کردم. مکثش بیشتر از سر سبک و سنگین کردن جوابش به نظر میامد نه مکثی که برای تایید حرفم باشد.
- چیزی نیست که یه دوش آب گرم نتونه حلش کنه.
گلویم میسوخت و درد شانه بازگشته بود.
چشمانم باز هم داشت سنگین میشد.
- نگین؟
دست دردناکم را بالا بردم، از جیبم درش آوردم و در دست او انداختم.
تکانهای شدید ماشین بر روی سطح ناهموار بیابان نمیگذاشت چشمانم را ببندم و دوباره بخوابم.
کمی در جایم بهجا شدم و پرسیدم:
- چطوری پیدام کردی؟
این بار از گوشه چشم نگاهم نکرد، سرش را لحظهای کوتاه به سمتم چرخاند و چشمان دریاییاش را در صورتم گرداند. نگاه گرفتهاش ثانیهای خیره زخم گوشه لبم شد، آنقدر کوتاه که گمان کردم خیالاتی شدهام.
- خودت میدونی چطور.
لطفا صبر کنید...

... .
0خیلی عالی بود