پارت یک :

تا به حال عاشق یک هیولا شده‌ای؟ پایان خوشی برایت ندارد.
چشمانت را ببند... سیاهی را می‌بینی؟!
چشمانت را ببند... دنیا واهیست... چشمانت را ببند، طبل عاشقی تو خالیست... رویای رهایی خیالی‌ست.
در رویای تلالو دست و پا می‌زنی اما تمام دنیا، سیاهی‌ست.
چشمانت را ببند، از پس چشمانت چشمان او را ببین که چون فواره خونی در تاریکی شب می‌درخشند. چشمان آینه‌ی روح بودند؛ چشمان سیاهش را می‌بینی؟
آینه‌ی روحش بودند... جهنمی که قرمز در آن رنگ باخت و تنها سیاهی ماند.
چشمانت را ببند. گمان کن، عاشق سیاهی شوی... پایانت چه می‌شود... جز تباهی.
چشمانت را باز‌ کن... دنیایت سیاه شد چرا که عاشق مردی زاده از تاریکی شدی...
تا به حال عاشق یک هیولا شده‌ای؟ اگر نه... گمان می‌کنی چه میشود، اگر عاشق یک هیولا شوی؟
***
تا به حال بوی خون را حس کرده‌ای؟ زننده است.
شنیده‌ام می‌گویند خون بو ندارد اما هنگامی که ترس استخوان‌های آدمی را بشکافد، به گمانم که عطر هوا آغشته به بویی گس می‌شود، بوی فلز آهن و عرق!
حال من آنجا ایستاده بودم. میان انبار قدیمی که روشنایی‌‌اش را رگه‌های نوری که از شکاف‌های سقف ورق گالوانیزه بر زمین جهیده بودند تامین می‌کرد و نور چراغ قوه‌های آنها که سایه‌های طویلشان را بر طول زمین می‌کشاند.
بوی خاک اره، خون و عرق، باروت و ترس تنها چیزی بود که حس می‌کردم.
می‌توانستم رگه‌های غبار معلق در هوا را از پس پرنو نور ببینم.
بیشتر در خودم جمع شدم تا هیچ یک از اعضای تنم از پس آن دستگاه ماشینی بزرگ قابل دیدن نباشد.
- مثل اینکه دوست دخترت ولت کرده. خودت بگو، کی فرستادتت؟ جف؟
صدایش سرد بود... در آن سرمای جانسوز انباری خون را در رگ‌هایم منجمد کرد. لحنش به تیزی و گوشخراشی کشیده شدن میخ بر پاره سنگی بود:
- بار آخره که می‌پرسم، می‌دونم تنها کار نمی‌کردین.
قرار نبود پاسخی بگیرد... دیوید همین الانش هم می‌دانست کشته می‌شود و قرار نیست تا لحظه مرگ به مادام خیانت کند...
صدای رها شدن گلوله از تفنگ و فریاد دیوید، باعث شد چشمانم را ببندم. دیوید فریادهای دردناکش را درون گلویش خفه می‌کرد و من چندین متر آنورتر، بازوهایم را میان مشت فشردم.
- یکی از سوال‌هایی که متاسفانه هیچوقت جوابش رو نگرفتم این بود که اگه تیر رو توی چشم یک نفر بزنی آیا میکشتش؟ به احتمال زیاد آره، تیر از جمجمه رد میشه و به مغزت می‌رسه اما همیشه استثنا وجود داره. چقدر احتمال داره تو یه استثنا باشی و جمجمه‌ت جلوی نفوذ تیر رو بگیره؟
باران بی‌امان خودش را بر سقف انبار می‌کوباند و صدای او و فریادهای دیوید را مانند گردباد در خودش می‌‌بلعید.
- بیا بفهمیم؛ چشم‌های آبی زیبایی داشتی، حیف شد.
و بعد... به کوتاهی یک پلک زدن... صدای رها شدن گلوله از تفنگ را شنیدم.
دندان‌هایم را با با تمام قوا برهم فشردم.
اینجا آخرش بود؟
- من ترس رو بو می‌کشم دختر و تو... ترسیده به نظر میای‌.
باز هم صدای گام‌هایش بر زمین بلند شد.
- من بالاخره پیدات می‌کنم، فقط بحث سر اینه که وقتی پیدات کردم باید چجوری بکشمت.
خودم را بیشتر پشت دستگاه پنهان کردم. اسلحه‌ای که کنارم گذاشته بودم را میان هردو دست گرفتم و هردو انگشت اشاره‌ام بر ماشه‌اش گذاشتم.
نفس‌های شتاب‌زده‌ام را تنظیم کردم و چشمانم را بستم تا بر گام‌های او تمرکز کنم. اگر نزدیک به نظر میامدند، می‌توانستم پیش از آن که او اقدامی کند بکشمش.
با حس سردی فلزی بر پیشانی‌ام، چشم گشودم.
او بالای سرم ایستاده و نگاه درنده‌اش را به چشمانم دوخته بود.
سرش را کمی به سمت شانه راستش خم کرد. نرم، انگار که درمورد عادی‌ترین اتفاق زندگی‌اش صحبت کند گفت:
- پیدات کردم، دزد کوچولو!
***
یک هفته قبل
«مکزیکوسیتی، ۹ آگوست»
سرم را برای مردی که از کنارم رد شد کمی خم کردم و انتهای دامن ساتنم را بالا گرفتم. از کنارم که عبور کرد فورا چرخیدم و یکی از چاقوهای نقره‌ای که روی ستون کوتاه منبت کاری شده نهاده بودند را برداشتم و درون جیب کتم گذاشتم‌.
نگاهم میان چهره‌های ماسک زده می‌چرخید و دستانم را پشتم قفل کرده بودم.
- طبقه دوم خالیه، برو بالا.
تکیه‌ام را از دیوار طلایی رنگ گرفتم و به آرامی وارد پیست رقص شدم و در ردیف دوم ایستادم و چرخی زدم. چرخ زدنم که تمام شد، مردی ایستاده در کت و شلواری شکیل مقابلم ایستاد. ماسک چهره‌اش شبیه روباه بود و چشمان تیره‌اش را به چشانم دوخت. دست راستم را بالا بردم و روی دست چپش که بالا نگه داشته بود نهادم و همزمان باهم چرخیدیم.
گروه نوازنده‌ای که انتهای سالن ایستاده بودند ریتم موسیقی را سریع‌تر کردند و چرخش من و او هم سریع‌تر شد. هر دو باهم عقب کشیدیم و تعظیمی کردیم و دوباره چرخیدیم. این بار مرد دیگری مقابلم ایستاده بود. اوورکت بلند سفید تنش بود و ماسکش طوسی رنگ بود.
دست چپم را روی دست راستش قرار دادم و چرخیدیم.
چرخش بعدی که انجام شد، دیگر به انتهای پیست رسیده بودم.
با لبخندی عمیق از پیست خارج شدم و نگاهی به کسانی که مشغول رقص بودند انداختم. موهایم را روی شانه‌ام سوق دادم و دستم را روی نرده‌های طلایی آینه‌گون گذاشتم و همزمان که از پله‌های مرمرین بالا می‌کشیدم، با دست دستکش پوشم سطح نرده را لمس کردم.
دیدم که یکی از نگهبان‌های طبقه پایین، همراهم بالا آمد.
در طبقه دوم چندین مرد و زن ایستاده و نوشیدنی به دست، به تابلوهای ویکتوریایی قاب طلایی نگاه می‌کردند.
از روی سینی که دست پیشخدمت بود لیوانی برداشتم، خودم را مشغول تابلوها نشان دادم و به گروهی که دور تابلوی یک زن جمع شده بودند نزدیک شدم.
- کنتراست نور رو ستودنی درآورده.
زنی زرد پوش، در جواب مردی که این را گفته بود سر تکان داد:
- با کمال احترام جان عزیز، مخالفم. به نظرم نورپردازی خوب و جسورانه‌ست، این تبحر نقاش رو نشون می‌داده اما ستودنی نیست. مثلا توی قسمت گردنش؛ این تیرگی باید تمرکز روی صورت رو نشون می‌داد اما به‌ جاش با پس زمینه ادغام شده.
مرد دیگری، جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش نوشید و گفت:
- به نظر من اثر حس نداره. تکنیک جسورانه‌ست اما حسی رو منتقل نمی‌کنه. یه اثر هنری چیه بدون انتقال حس به بیننده؟
زن جوابش را داد:
- با این هم مخالفم لیو، گلیزینگ روی صورت بسیار عالی جواب داده، سایه استخون گونه رو ببین، کاملا حس خشم رو منتقل می‌کنه.
نگاه روشنش را به من دوخت و گفت:
- آه... روی نظر مردها نمیشه حساب کرد. نظر تو چیه عزیزم؟ این اثر رو یه اثر ستودنی از عصر ویکتوریایی می‌بینی؟
نگاهم را روی تابلو چرخاندم و با سر کج شده کمی نگاهش کردم. لب‌هایم را کش آوردم و شانه بالا انداختم:
- خب... یکمی کثیفه! اون لک چیه؟ گرد و خاک؟ بذارید تمیزش کنم...
انگشت اشاره ام را روی زبانم کشاندم و بعد روی نقطه کوچک مشکی که روی تابلو بود کشیدم.
لکه نرفت!
سر که چرخاندم، داشتتند با چشمان گرد نگاهم میکردند و زن زرد پوش حینی کشید.
- اون... اون تجسمی از روح نقاشه که توی نقاشی دمیده! بخش تاریک وجودش که جزوی از این طرحه! چطور تونستی بهش تف... وای خدای من!
زن دستش را روی پیشانی اش گذاشت و خودش را در بغل مردی که کنارش بود انداخت.
با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم.
- خب... ببخشید؟
بی توجه به من، دور زن جمع شدند و مشغول باد زدن او شدند.
اطراف را پاییدم تا مطمئن شوم نگهبان رفته. دندان‌هایم را نشانشان دادم و لیوان نوشیدنی را به دست مرد کناری‌ام دادم.
- روز خوش!
عقب گرد کردم و به سوی راهروی باریکی که سالن اصلی طبقه دوم را به سالن اتاق‌ها متصل می‌کرد رفتم.
- اتاقش کدوم بود؟
صدای او را درون گوشم شنیدم:
- اونی که دستگیره‌اش طلاییه.
نگاهم را میان اتاق‌ها چرخاندم:
- این مرتیکه واقعا عاشق طلاییه.
- سالن مهمون‌ها اون سمته!
فورا چرخیدم و به زنی که در لباس سفید و سیاه پیشخدمت‌ها ایستاده و نگاهم می‌کرد چشم دوختم.
کمی به اطراف سر چرخاندم و گیج پرسیدم:
- مگه دستشویی اینجا نبود؟ همکارتون گفت باید بیام اینجا.
زن نگاهش را از چشمانم جدا کرد و با اشاره دست به بیرون گفت:
- خیر، دستشویی مهمان‌ها طبقه پایینه. تشریف بیارید.
- اوه بله ممنونم.
راه افتادم و او هم پشت سرم آمد. سه قدم بیشتر برنداشته بودم که ناگهان ایستادم و گفتم:
- راستی...
- بل...
فورا چرخیدم. دست چپم را دور گلویش قفل کردم و با دست دیگر در شقیقه‌اش کوبیدم.
گردنش که روی دستم خم شد، او را کشان کشان به سوی یکی از اتاق‌ها بردم و همزمان گفتم:
- لحنت رو دوست نداشتم!
درون یکی از اتاق‌ها رهایش کردم و به سوی اتاق جف رفتم.
به نرمی روی زانو نشستم و چاقو را از جیب کتفم درآوردم. سنجاقی که درون بوت ساق بلندم چپانده بودم را بیرون کشاندم و خمش کردم.
چاقو را درون قفل فرو کردم، با دست چپ بالا نگهش داشتم و با دست دیگر سنجاق را فرو کردم. دو دقیقه بعد، قفل با صدای تیکی گشوده شد.
سنجاق را رها کردم و داخل اتاق او شدم.
دستم را روی ایرفون گذاشتم و گفتم:
- اگر نمی‌دونستم می‌گفتم طلا بالا میاره، کل اتاق کوفتیش طلاییه!
درون گوشم خندید و گفت:
- برو سمت گاوصندوق. دیواریه، پشت یه تابلوی طلایی. تا زمانی که نگفتم بازش نکن. فهمیدی چی گفتم؟ اگه زودتر بازش کنی دزدگیرش تمام بادیگاردای این خونه رو میکشونه طبقه بالا.
باشه‌ای گفتم و به سوی تنها تابلوی اتاق رفتم. لبه‌ی طلا کوبی‌شده قابش را گرفتم و گشودمش.
کمی صبر کردم تا او خبرم کند.
- سیستم ایمنی از کار افتاد، پونزده دقیقه زمان داری که قفل و باز کنی، نگین و برداری و از خونه خارج شی قبل از اینکه دوباره فعال شه و حسگرش به کار بیفته.
سرم را تکان دادم و زمزمه کردم:
- پونزده دقیقه، فهمیدم! تقریبا به راحتی خوردن یه کیکه.
آهن‌ربای کوچکم را از جیب کتم بیرون آوردم و روی گاوصندوق گذاشتم. گوشم را هم روی سطح فلزی سردش گذاشتم و به دنبال صدای تیکی، آهن‌ربا را حرکت دادم، به صدای بی‌جانی که حرکت قطعات آهنی درونش ایجاد می‌کرد گوش سپردم و با دست دیگر چرخ قفل را چرخاندم.
صدای ضعیفی داد و باز شد.
با لبخندی موذیانه چرخش را چرخاندم و دستگیره را به پایین کشاندم.
در مقابل وسوسه‌ای که برای برداشتن تکه الماس‌ها به جانم افتاده بود مقاومت کردم و جعبه کوچک مخملی را برداشتم.
- گفتی لیا گفته توی یه جعبه‌ست؟
بی‌درنگ پاسخم را داد:
- آره گفت جعبه رو خودش دیده، یه جعبه سورمه‌ای رنگه.
گشودمش و خیره به نگین کوچک قرمز، سر تکان دادم.
- عجله کن ریون، کم کم باید بریم.
انگار که مرا ببیند دوباره سر تکان دادم. نگین را درون جیبم انداختم و فورا دو طبقه گاوصندوق را بررسی کردم. انتهای گاوصندوق فلش بسیار کوچکی بود. فلش را برداشتم، گردنبند قلبی‌ام را باز کردم و فلش را وسطش گذاشتم و قفل کوچکش را زدم.
- هشت دقیقه ریون.
فورا در گاوصندوق را بستم و تابلو را هم رویش هل دادم.
- هولم نکن!
از اتاق جف که بیرون زدم، مردی را مقابلم دیدم. دستش را برای باز کردن در جلو آورده بود و من زودتر بازش کرده بودم‌.
لعنتی!
قدش کمی بلند بود. سرم را بالا گرفتم تا بتوانم به صورتش نگاه کنم. موهای تراشیده و تتوی بزرگی که روی گردن زمختش حک کرده بود او را ترسناک تر می‌کرد.
نگاهش را میان من و اتاق چرخاند.
تکیه‌ام را به در دادم و لبم را به دندان کشیدم. از بالا تا پایینش را نگاهی کردم و نرم گفتم:
- جف گفت علاوه بر خودش یه نفر دیگه هم هست، نفر سوم تویی؟
نگاه گیجش را به چشمانم دوخت:
- جف؟
و بعد به اتاق خواب جف:
- و من؟
ابرو بالا انداختم و سر تکان دادم.
نگاهش همچنان گیج بود. نچی کردم و فورا صاف ایستادم.
- خیلی خنگی!
زانویم را بالا بردم و میان شکمش کوبیدم.
شکمش از سنگ بود انگار!
کمی خم شد اما فورا خودش را بالا گرفت. دستش را بند گلویم کرد و با یک دست بلندم کرد. دستانم را روی دستش گذاشتم و پاهای آویزانم را در هوا تکان دادم.
پشتم را به دیوار چسباند و فشار دستش را بیشتر کرد.
- مثل اینکه یه موش کثیف شکار کردم!
چشمانم از فشار دستش به اشک نشستند.
پشتم را محکم به دیوار چسباندم و با تکیه و فشار بر دیوار، پاهایم را بالا آوردم و وسط پایش کوبیدم. رهایم کرد و خمیده کمی عقب رفت. مشتش را به سویم آورد که فورا گرفتمش. دستش را پیچاندم و با انداختن وزنم روی دست او، در هوا پریدم و پاهایم را دور گردنش قفل کردم‌ و روی زمین انداختمش. پایم را محکم به گردنش فشار دادم و او سعی داشت با چنگ زدن خودش را نجات دهد.
فشار دستانش که شل شد، رهایش کردم. با چشمان بسته روی زمین افتاده بود.
- دو دقیقه ریون.
کلافه نفسم را بیرون فرستادم و موهای پراکنده‌ام را جمع کردم.
خودم را روی زمین کشاندم و بعد از جا بلند شدم‌. فورا از سالن بیرون آمدم.
- یک دقیقه و چهل ثانیه و بعدش تمام درا رو میبندن تا نگین و پیدا کنن.
عصبی غریدم:
- خبر خوشی هم برام داری؟
صدای هومش درون گوشم پیچید.
- بیرون منتظرتم.
پله‌ها را رد کردم. مهمان‌ها هنوز هم درحال رقص بودند با این تفاوت که رقصشان به تانگو تغییر کرده بود‌‌.
از میانشان گذشتم.
- پونزده ثانیه.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️