خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت صد و یک :
_ شناخت داری که قصد داشتی با تهدید جونش از من زهر چشم بگیری مگه نه؟!
قدمی جلو رفتم و با فاصله ی کمی از بشیر خان نشستم. نگاه حاتم نام به سمت من کش آمد و تک خنده اش به هوا رفت:
_ بازم تو بردی خان دایی! تبریک میگم! زیادی باهوشی! حالا از کجا فهمیدی منم؟!
چی؟؟؟ مردک دیوانه بود؟! چرا اینقدر راحت آن حمله ی ناگهانی را به گردن گرفت؟! بدون حتی ثانیه ای انکار!
این آدم ها دی
لطفا صبر کنید...

فاطمه
1چه جالب، بیچاره این وسط تلما🥲😂