پارت صد و یک :



_ شناخت داری که قصد داشتی با تهدید جونش از من زهر چشم بگیری مگه نه؟!

قدمی جلو رفتم و با فاصله ی کمی از بشیر خان نشستم. نگاه حاتم نام به سمت من کش آمد و تک خنده اش به هوا رفت:

_ بازم تو بردی خان دایی! تبریک میگم! زیادی باهوشی! حالا از کجا فهمیدی منم؟!

چی؟؟؟ مردک دیوانه بود؟! چرا اینقدر راحت آن حمله ی ناگهانی را به گردن گرفت؟! بدون حتی ثانیه ای انکار!
این آدم ها دی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    1

    چه جالب، بیچاره این وسط تلما🥲😂

    ۴ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️