درخت سیب به قلم زهرا مجموعی
پارت شصت و سوم :
باد می وزد و تلی از خاک که در هوا به رقص در آمده بود به چشم هایم حجوم می آورد.
از درد چشم هایم آخ می گویم.
با شنیدن صدای یکی از اهالی ده به سرعت کنار درخت پنهان می شوم.
در حالی که سر در موتور ماشین فرو کرده بود رو به پسرش می گوید:
- احمد مگه تو این ماشینو تازه نبرده بودی تعمیر؟
پسرش آچار به دست می گوید:
- چرا آقا، شهر برده بودمش مرده گفت دیگه توپِ، خراب مراب نمیشه.
با استر
لطفا صبر کنید...
