نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت صد و شصت و چهارم :
نگاهشان درهم قفل شد و دیگر حتی پرکپرک هم نزد. ضعف دوباره سر پردیس را به تخت چسباند. تلفن آرش دوباره زنگ خورد. نگاهش را از آرش گرفت. آرش تلفنش را سایلنت کرد و گفت:
-بگو، گوش میکنم.
سرش به طرفین تکان خورد:
-گفتن از درد فقط زجرت میده. هر جوری نگاش کنی درده. من با این عشق زندگی نکردم، فقط پیر شدم.
آرش دستی زیر بینیاش کشید:
-از کی فشارخون داری؟
پردیس جواب نداد. با سوئیچ به
لطفا صبر کنید...
