بازی مات به قلم آرزو شریفی
پارت شصت و سوم :
روز بعد، بعد از انجام یکسری کارهای شخصیاش به دیدن شهاب در مزون رفت.
به شهاب از برگشتنش چیزی نگفته بود و میخواست که او را سوپرایز کند.
وقتی وارد فروشگاه شد، شهاب درگیر مذاکره با یک مشتری بود.
کنار یکی از قفسه منتظر شد تا شهاب آزاد شود.
شهاب لحظهای سرش را بالا آورد و باز به مشتری نگاه کرد ولی باز سریع به سمت روشا چرخید.
لبخند پهن و واضحی روی لب شهاب نداشت.
هیچ بعید نب
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
تارا
3دلم خیلی برای شهاب میسوزه ☹️☹️☹️اون الان روشا رو برای زندگی میخواد بعد بفهمه خواهرش داغون میشه چون کلی تصور درباره اش داره که آدم با خواهرش نداره وحشتناکه😱😱
دیروزمهسا
1کم کم بمب داره به اتمام ساعت و زمان انفجارش نزدیک میشه
دیروزریحان
3کاش دیگه این گفتگوهای تکراری مثل شام نهار صبحانه تموم بشه کلیشه ای شده لطفا برید سر اصل موضوع چندین پارت گذشته
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...

مامان عسل
0روشا بی فکری رو بزار کنار و واقعیت رو به شهاب بگو ..شاید شهاب که پسری عاقلیه بتونه کمکت کنه