حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت صد و شصت و پنجم :
صدای زنگ تلفن، سکوت ماشین را شکست.
خسرو که تمام مسیر را به نقطهای نامعلوم پشت شیشه خیره مانده بود، گوشی را از جیب کتش بیرون آورد. با دیدن شمارهی یکی از بچهها، بیدرنگ جواب داد.
_چی شد؟
صدای مرد از آن سوی خط جدی و کمی نفسزده بود.
_پیداش کردیم. محبوبه رو گرفتن.
خسرو نگاهش را از خیابان گرفت و به راننده اشاره کرد سرعتش را کم کند.
_کجا پیداش کردین؟
مطالعهی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

مبینا ترابی | نویسنده رمان
سلام عزیزدلم تمام نظرات قشنگت رو خوندم عکس ساحل هم تکمیله به زودی اپلود میشه ممنون که مثل همیشه رمان و می خونی امیدوارم از قسمت امشب هم لذت ببری💙🐋🦋
۱۶ ساعت پیشعاطی
0ممنون عزیزم..منتظر پارت جدید هستم واقعا..لالایی قبل خوابمه..قلمت مانا عزیزم.. لذت میبرم از خلاقیتت در نوشتن
۱۵ ساعت پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزدلم 🦋💙 :) خوشحالم لذت می بری
۶ ساعت پیشارغوان
0این روانی جانی چی میخواد دیگه طفلی مارال، فک کنم هدیه ای که میگه کیوان برادرش باشه🥺🥺
دیروز
مبینا ترابی | نویسنده رمان
ممنون بابت نظرت ارغوان عزیزم 💙🐋
۱۶ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

عاطی
0تصویر ساحل رو هم بذار مبیناجون.. یعنی قبل ازمارال کی توی اون اتاق بوده و درخواست کمک کرده باخون خودش؟ جنایی شد.. من از ساحل میترسم خیلی درجه ی روانی بودنش بالاست امیدوارم ثبل از آسیب زدن به مارال..خسرو ساحلو سوپرایز کنه..جمله خسرو مال هیچ کسی نیست و حق انتخاب داره خداا بود 😎😁