پارت پنجاه و پنجم :
من رو به خونه رسوند و مستقیم به اتاقم رفتم، چراغ رو خاموش کردم و گردنبند رو توی دستم گرفت. راست گفته بود؛ رنگهاش حتی توی تاریکی هم مشخص بود.
"پایان فلشبک"
.
.
.
.
جعبهی شیشهای رو برداشتم و گردنبند رو بیرون کشیدم. آخرین بار همین هفته پیش از گردنم درش آوردم تا مثلا با اون لج کنم اما...
دلم نمیخواست فراموشش کنم و از طرفی انقدر عذاب میکشیدم که صدایی از تهِ وجوØ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
راز
0آریل اگه ترک کسی دوباره بشینی خودم گوشتو میبرم
۱ ساعت پیشرویا
0مثل همیشه قلمت عالی
۹ ساعت پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ممنونم رویا جانم
۵ ساعت پیشسرو
1این بدبختم حسابی سختی کشیده ها تو داستان های صبا نمیدونی برای کی دل بسوزونی برای ظالم یا مظلوم برای دوست یا دشمن
۲۲ ساعت پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
آرون گناه داره... واقعا گناه داره!
۵ ساعت پیشاَسماء
1آخی آرون طفلی چقدر دلم سوخت واسش
۲۰ ساعت پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اره اون واقعا گناه داره بیچاره
۵ ساعت پیشZ.k
2ارون طفلی ایران نبوده که لبو بخوره🥺
۱۹ ساعت پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
واای چقدر بانزه بود کامنتت نمیدونم چرا اتقدر خندیدم به حرفت😅😅😅
۵ ساعت پیشسرو
2صباجون الان که من اولین پارت رو گذاشتم میشه 😁😁 میشه برای هر داستان پارت😁 هدیه بدی😁😘🫣🤭
۲۲ ساعت پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
سرو قشنگم شرمنده، پارت اماده ندارم و متاسفانه امروز وقت نوشتن هم ندارم. ایشالا جبران میشه♥️😍
۲۱ ساعت پیشسرو
1یعنی تا حالا اینقدر قشنگ 😁😁 ضایع نشده بودم اشکال نداره گلم فداسرت عزیزم
۲۱ ساعت پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
این چه حرفیه، چرا ضایع، قول میدم که تو اولین فرصت پارت هدیه بذارم براتون
۲۱ ساعت پیشسرو
1شوخی کردم قشنگم شما درهرصورت سنگ تموم میذاری بازم ممنون
۲۱ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

زری
0صبا نمیدونم چرا دوس ندارم اینا باهم باشن..بگردین😖😖