اراذل اوباش به قلم سعیده براز
پارت صد و پنجم :
بعداز لحظاتی عطا سرش را بلند می کند و با نفرت به اعلایی که روبرویش ایستاده و هنوز چند سنگ در دستش است نگاه می کند.
_ اعلا زدم آینه عقد و عروسیتون رو شکوندم. الهی !!!!ذوقتون کور شد؟!
از دیدن تکه های شکسته آینه ای که با ذوق در اولین خرید با عطا گرفته بودم بغض می کنم عطا متوجه بغضم می شود و به سمت اعلا یورش می برد. عطا گلوی اعلا را می گیرد و با نفرت به چشمانش خیره می شود.
_ اعلا خدا لعنتت کن
لطفا صبر کنید...

ریحانه
0❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️