خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت نود و هشتم :
از این که هیچکس جلوی در نبود تعجب کردم. توقع داشتم با این همه دم و دستگاه حداقل یکی دو نفر را برای تفکیک بدنی گذاشته باشند اما تا الان که همه چی عادی بود!
انگار نه انگار که قرار بود پا به لانه ی شغال ها بذاریم!
اول بشیر خان از در آهنی گذشت و بعد من ...در آخر هم جواد!
اما با دیدن تصویر مقابلم تازه متوجه ی اصل موضوع شدم کهتمام این سوت و کور بودن بیرون فقط ظاهر سازی ماجرا بود چ
لطفا صبر کنید...
