وارثان تیامات به قلم فاطمه غفوری
پارت نود و نهم :
***
هفتاد و سه
با صدای آلارم موبایلم به آرامی چشمانم باز شدند، صدای دینگدینگ مسخره شروع یک روز دیگر در نیویورک را به من یادآوری میکرد.
زمانی بیدار شدن در این شهر و رفتن به سرکار برایم یک رویا بود اما حالا که به عمق این شهر هم نفوذ کردم فهمیدم نیویورک مانند تصوراتم یک بهشت زیبا با مردمانی شاد و بیدغدغه نبود، امانجا فهمیدم رویا زیباست اما واقعیت به قدری زشت است که رویایت ر
لطفا صبر کنید...
