سماح به قلم پریسا حصیری
پارت هفتاد و پنجم :
احساس می کند از ارتفاع چند هزار متری به پایین سقوط می کند.
تیدا قرار بود آن خانه را بفروشد؟ همان خانه ایی که قول داده بودند در بدترین شرایط هم فکر فروش به سرشان نزند؟
لحظه ایی سرش گیج می رود. پلک روی هم می فشرد بلکه بتواند افکارش را روی هم جمع کند.
_میای دیگه؟ تیدا عجله داره، لطفا تو این مورد اذیتش نکن، لطفا!
آخ که چقدر دلش می خواست گردن مهدی را بشکند تا انقدر ناÙ
لطفا صبر کنید...
