پارت پنجاه و سوم :

با لحنی آروم که رسما مو به تنم سیخ شد زمزمه کرد:
استفان_ تو که نمی خوایی اون یکی رومو بهت نشون بدم پرنیا... میخوایی؟
نگاهش رو از چشم‌ هام برنداشت. انگشت‌هاش هنوز روی شونه ‌هام بودن و از لحنش کاملاً مشخص بود که انتظار داره با شنیدن این جمله، سرم رو به نشونه‌ی تسلیم پایین بندازم و قول بدم از این به بعد دختر خوب و حرف ‌گوش ‌کنی باشم.
_ نه، نمی‌خوام.
لبخند محوی گوشه‌ی لبش نشست؛ ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت ریموند در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی ریموند
تصویر شخصیت ریچر در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی ریچر
تصویر شخصیت خاویر در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی خاویر
تصویر شخصیت پرنیا در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی پرنیا
تصویر شخصیت بردیا در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی بردیا
تصویر شخصیت امیلی در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی امیلی
تصویر شخصیت استفان در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی استفان
تصویر شخصیت آدریانا در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی آدریانا
تصویر شخصیت ابیگیل در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی ابیگیل
تصویر شخصیت مارسلو در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی مارسلو
تصویر شخصیت ماتئو در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی ماتئو
تصویر شخصیت لیلیان در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی لیلیان
تصویر شخصیت لیلو در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی لیلو
تصویر شخصیت لنزو در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی لنزو
تصویر شخصیت آماتو در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی آماتو
تصویر شخصیت هنریک در رمان دختران ربوده شده | نسخه اصلی هنریک
آخرین نظرات ارسال شده
  • چنور

    0

    خسته نباشی عزیزم بازم گل کاشتی❤️

    ۶ ساعت پیش
  • چنور

    0

    حق با امیلی اگه بوی لیمو نمیداد شاید هیچکدوم از این بلاها سرش نمیومد🫠

    ۶ ساعت پیش
  • پونک

    0

    درد دل ادمکی که میان جالیز ایستاده شنیدنی ست اما باورکردنی نه :)) و چه قدر این جمله پر معنی بود :]

    ۶ ساعت پیش
  • گیلدا

    0

    چه قدر دلم برای معصومیت امیلی سوخت😭😭پرنیا توی این پارت انگار رستگار شد

    ۶ ساعت پیش
  • سارا

    0

    نوشته های امیلی خیلی خیلی قشنگ بود خیلی قشنگ داری اون احساسات غم و کم اوردنو به ته رسیدنو به قلم میاری عزیز دلم❤️🫂

    ۶ ساعت پیش
  • شکیلا

    0

    این پارتو دوست داشتم استفان عین ادم بود ولی خب اخرش که ماتئو وارد شد هول کردم و استرس گرفتم💀💔

    ۶ ساعت پیش
  • شکیلا

    0

    فقط اونجا که گفت یه پیتزای بزرگ😂😍

    ۶ ساعت پیش
  • سارا

    0

    خوبه انگار استفان سر عقلل اومده🫤👊

    ۶ ساعت پیش
  • ندا

    0

    وای خاک عالم ماتئو پیداش کرد😱😱

    ۶ ساعت پیش
  • سارا

    0

    برعکس زمانهای دیگه که استفانو لعنت کردم این پارت بهش حس خوبی داشتم

    ۶ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️