پارت پنجاه و سوم :
با لحنی آروم که رسما مو به تنم سیخ شد زمزمه کرد:
استفان_ تو که نمی خوایی اون یکی رومو بهت نشون بدم پرنیا... میخوایی؟
نگاهش رو از چشم هام برنداشت. انگشتهاش هنوز روی شونه هام بودن و از لحنش کاملاً مشخص بود که انتظار داره با شنیدن این جمله، سرم رو به نشونهی تسلیم پایین بندازم و قول بدم از این به بعد دختر خوب و حرف گوش کنی باشم.
_ نه، نمیخوام.
لبخند محوی گوشهی لبش نشست؛ ا
مطالعهی این پارت حدودا ۲۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
چنور
0حق با امیلی اگه بوی لیمو نمیداد شاید هیچکدوم از این بلاها سرش نمیومد🫠
۷ ساعت پیشپونک
0درد دل ادمکی که میان جالیز ایستاده شنیدنی ست اما باورکردنی نه :)) و چه قدر این جمله پر معنی بود :]
۷ ساعت پیشگیلدا
0چه قدر دلم برای معصومیت امیلی سوخت😭😭پرنیا توی این پارت انگار رستگار شد
۷ ساعت پیشسارا
0نوشته های امیلی خیلی خیلی قشنگ بود خیلی قشنگ داری اون احساسات غم و کم اوردنو به ته رسیدنو به قلم میاری عزیز دلم❤️🫂
۷ ساعت پیششکیلا
0این پارتو دوست داشتم استفان عین ادم بود ولی خب اخرش که ماتئو وارد شد هول کردم و استرس گرفتم💀💔
۷ ساعت پیششکیلا
0فقط اونجا که گفت یه پیتزای بزرگ😂😍
۷ ساعت پیشسارا
0خوبه انگار استفان سر عقلل اومده🫤👊
۷ ساعت پیشندا
0وای خاک عالم ماتئو پیداش کرد😱😱
۷ ساعت پیشسارا
0برعکس زمانهای دیگه که استفانو لعنت کردم این پارت بهش حس خوبی داشتم
۷ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

چنور
0خسته نباشی عزیزم بازم گل کاشتی❤️