پارت صد و سی و نهم :

گریه‌های عمیق و بلند آشوب را می‌دید و خون به دلش می‌شد.
اما...این گریه‌ها در واقع بخاطر چه بود؟
از دردی که داشت؟
یا از غصه و دردی که قلبش را احاطه کرده بود؟
در حقیقت؛ با ورود به فضای بیمارستان و درک کردن مرگ مهتا و نبودنش در آن لحظه، گریه‌های آشوب سوزناک‌تر شده بود.
حتی کادر درمان و پرسنل هم عزادار بودند و فضای بیمارستان در جو سنگین و بسیار بدی فرو رفته بود.
حال مهراØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت پدرجون در رمان آشوب پدرجون
تصویر شخصیت همتا در رمان آشوب همتا
تصویر شخصیت مهام و مهتا در رمان آشوب مهام و مهتا
تصویر شخصیت عرفان در رمان آشوب عرفان
تصویر شخصیت آشوب در رمان آشوب آشوب
تصویر شخصیت مهراب در رمان آشوب مهراب
تصویر شخصیت آنیل در رمان آشوب آنیل
تصویر شخصیت سیاوش در رمان آشوب سیاوش
تصویر شخصیت الهام در رمان آشوب الهام
تصویر شخصیت ارغوان در رمان آشوب ارغوان
تصویر شخصیت مادرجون در رمان آشوب مادرجون
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    مرسی حدیث جون پارت خیلی قشنگی بود

    ۳۸ دقیقه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    فدا❤️

    ۱۴ دقیقه پیش
  • فاطمه

    0

    اخی،اروم بابا🥺🥺

    ۳۹ دقیقه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😁🥲

    ۱۴ دقیقه پیش
  • فاطمه

    0

    دلم برای مهام سوخت 😢😢

    ۳۹ دقیقه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بیچاره🙂

    ۱۴ دقیقه پیش
  • فاطمه

    0

    کل این پارت فقط ذوق بود

    ۴۰ دقیقه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    دیگه گفتیم پارت‌های آخرو شادش کنیم

    ۱۵ دقیقه پیش
  • یه بنده خدا

    0

    میگم حدیثث اون خواستگار الهام بوداا چیشدش؟ من فکر میکردم سر اون قراره ما کلیی ماجرا داشتع باشیم قراره اونا هم تو گذشته نقش داشته باشن و همینطور یه خواستگار ساده نباشن😂

    ۱ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    وقتی من می‌خوام از جلوی یه ماجرا بگذرم و بچه‌ها نمی‌ذارن:

    ۱ ساعت پیش
  • یه بنده خدا

    0

    وایی خیلیی دلم برا این ورژنشون تنگ شده بود چی بود اینقدر افسرده و غمگین و ناامید بودن؟

    ۱ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خداروشکر تهش خوش شد🙂

    ۱ ساعت پیش
  • غزل

    2

    یه بلایی سر این عرفان سگ نیاد پارت آخر ما راحت شیم؟

    ۳ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    همینکه آتیشش خوابیده واسه‌مون کافیه

    ۲ ساعت پیش
  • یه بنده خدا

    0

    نه حدیث جونم حداقل برا من یکی کافی نیست یعنی چی که هر بلایی خواست سرمون اورد بعد هم ما فقط به خاطر اینکه یکم ادم شده و اروم ببخشیمش؟؟نو نو نو نو یه بلایی سرش نیاریم خدایی؟

    ۱ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    درمورد عرفان پارت نداریم دیگه...تموم شد عرفان

    ۱ ساعت پیش
  • یه بنده خدا

    0

    نیشتوو ببند سینگله بدبختت 🙄😂🤣🤣

    ۱ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    وضعیت همه‌مون😭😂

    ۱ ساعت پیش
  • لیلا

    0

    وایی حدیث چیکار میکنی دختر مگه نمیدونی من سینگلم 🤣🤣فک نمیکنی یهو بد بشه ای خاک تو سرم🤣🤣

    ۳ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مگههه من سینگل نیستمممم😭😂

    ۲ ساعت پیش
  • لیلا

    0

    حدیث جونم نمیگی من یهو دلم بخواد 🤣🤣 زودتر شوهر کنم

    ۲ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    تلاش کردم ترغیب بشید دیگه😂😂 بقیه‌اش با خودتون

    ۲ ساعت پیش
  • لیلا

    0

    مهرابم الهیی ببین حدیث میگه خودم کنترل میکنم اما ن ولی آشوبم کم کرم نریخت آشوب مارمولک خوب بلده مهرابو آتیشی کنه 🤣🤣

    ۳ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چقدرم که مهراب روی خودش کنترل داشت🥲😂

    ۲ ساعت پیش
  • لیلا

    0

    خب دیگه مهراب اصلا کنترلی جلوی آشوب نداره 🤣🤣

    ۲ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    تا باشه از این کنترل نداشتنا 😁

    ۲ ساعت پیش
  • لیلا

    0

    حدیث حدیث حدیث بمیرم برات دختر عالی بود عزیز دلم شاهکار اصلأ باورم نمیشه که فقط ی پارت مونده حدیث بهترینی رمانت انگار بخشی از زندگیم شده بود الان تموم میشه انگار ی جوری شدم خیلی بغض کردم کاش هیچوقت تموم نمیشد بیشتر بخاطر اینکه بجای نویسنده ی رفیق بودی برام ❤️❤️کاش رمان جدیدت زودتر شروع بشه تا بازم

    ۳ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خدا نکنه دخترررر😭 خیلی دلم براتون تنگ می‌شه💔

    ۲ ساعت پیش
  • لیلا

    0

    عزیزمی حالا که رمان جدیدت شروع میشه زودتر خدا کنه من تا تهش پیشتم ❤️❤️

    ۲ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    باعث افتخارمه❤️:)

    ۲ ساعت پیش
  • آتاناز دلارام

    1

    میگه اگه پسر میشد نمیذاشتم بهش شیر بدی وای از دست تو مهراب 🤣🤣آشوب حالا چی میشد به مهراب و شیر بدی

    ۲ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    جدی می‌گه‌ها🤣🤣

    ۲ ساعت پیش
  • آتاناز دلارام

    0

    از مرد ها هرچی بگی برمیاد

    ۲ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    👌🏻😂😂

    ۲ ساعت پیش
  • لیلا

    0

    تا بازم بهت کامنت بدم یعنی عاشق کامنت گذاشتن برای توهم حدیث

    ۳ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    باور کن منم طور خاصی دوستت دارم🥲کامنت‌هات همیشه یه انرژی خاصی بهم می‌ده و از اینکه پارت به پارت همراهم بودی باعث می‌شد با روحیه به نوشتن ادامه بدم🫠

    ۲ ساعت پیش
  • لیلا

    0

    حدیث جونم من بیشتر بیشتر بیشتر دوست دارم وقتی انقد قلمت عالی عزیزم خواننده خودش جذبت میشه یعنی اولین پارتو که خوندم جذبت شدم مخصوصا اخلاقت تکی دختر تک ❤️❤️

    ۲ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    دورت بگردم لطف داری به من🙂♥️

    ۲ ساعت پیش
  • آتاناز دلارام

    0

    الهی مهام چه قدر تو این پارت مظلوم بود الهی تو بغل خالش داشت گریه میکرد 😭😭پسر نازم

    ۲ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چقدر مظلومانه تو بغل آشوب گریه می‌کرد 🙃💔

    ۲ ساعت پیش
  • آتاناز دلارام

    0

    وای حدیث داری با قلب ما چیکار می کنی دختر خسته نباشی بالاخره لیلی و مجنون به هم رسیدن

    ۲ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خداروشکر بالاخره مصیبت‌ها به پایان رسید🥲

    ۲ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️