پارت هفتاد و دوم :
به ظرف نگاه کردم و آرام گفتم:
_ مرسی عزیزم نمی خورم.
عاطفه گفت:
_ یه کم بردار، از صبح چیزی نخوردی.
سرم را به معنی نه تکان دادم:
_ اصلا اشتها ندارم.اصرار نکن.
برای میوه و خرما هم تشکر کردم ولی چیزی برنداشتم.
کم کم آدم ها از کنار قبر فاصله گرفتند. هرکس فاتحه ای خواند و بعد دستی روی شانه ی دیگری گذاشت و آرام از آن جا دور شد.
من اما چند لحظه همان جا ماندÙ
لطفا صبر کنید...
