ستاره ی مجهول به قلم sober
پارت سوم :
به من اجازهی رفتن دادن اما سال چهارمی رو نگه داشتن. از دفتر دارات بیرون اومدم. به خاطر شروع کلاسها هیچکس توی راهرو نبود.
بالأخره به کلاس رسیدم. همه در سکوت روی صندلیهاشون نشسته بودن.
با ورود من، نگاه بیشترشون به سمتم کشیده شد. وقتی به جای دارات منو دیدن، بیتفاوت به حالت قبلشون برگشتن.
کلاس هم فضایی شبیه به سایر قسمتهای هنرستان داشت. پنجرههای قوسی بزرگ با پردههای حریر سفید.
سقف با نقاشیای از چهرهها و پیکرههای شناور بین ابرها تزئین شده بود. هر بار که میدیدمش حس میکردم وارد یه معبد هنری شدم.
کنار پنجرهها چند مجسمهی مرمری نیمتنه و پایههای چوبی بوم چیده شده بود که نقاشیهای هنرجوهای سالهای قبل رو نمایش میدادن.
جلوی کلاس هم میز بزرگ چوبی معلم قرار داشت که روش پُر از کاردستیهای هنرجوها بود.
لحظهای متوقف شدم و برای پیدا کردن میز خالی، تمام کلاس رو از نظر گذروندم.
تنها جای خالی، میز کنار گوزو بود. خودشم دستشو بالا برد و بلند گفت: «مدی بیا پیش من!»
به اجبار رفتم و کنارش نشستم.
با خوشحالی گفت: «برات جا گرفتم!»
بیعلاقه جواب دادم: «ممنون.»
سرشو بهم نزدیک کرد و آروم گفت: «شنیدم دعوا کردی. چی شد؟! توبیخت کردن؟»
پرسیدم: «اسمت چی بود؟!»
قیافهش خنثی شد. قلمشو از روی میز برداشت و به پسر مو سفید و ریزهمیزهای که کنارش نشسته بود گفت: «روی پیشونیم بنویس جوهان.»
پسره با گیجی خندید: «چی؟!»
گفت: «رو پیشونیم بنویس جوهان.»
پسره قلم رو گرفت و دست به کار شد: «جوهان با کدوم ج؟!»
جوهان: «مگه یه دونه ج بیشتر داریم؟»
اون ظاهر فقط یه جوهان گندهی بدخط وسط پیشونی کم داشت.
دوباره چرخید سمتم و کنجکاوانه پرسید: «توبیخت کردن؟»
«نه.»
جوهان: «اصلا توبیخ چی هست؟!»
شونه بالا انداختم. خودشم نمیدونست چی میگه.
همین لحظه دارات اومد و کلاس رسما شروع شد. رفت پشت میزش وایساد و شروع به گشتن کشو کرد.
اساتید یونیفرم خاصی نداشتن اما باید آرم هنرستان رو به لباسشون میزدن.
ظاهر دارات خاصتر از معلمهای دیگه بود. همیشه کفشهای پاشنهدار میپوشید که باعث میشد خیلی قدبلند به نظر بیاد. به علاوه تنها کسی بود که موهای خیلی بلندی داشت.
جوهان گفت: «مِدی، اینجا رو ببین.»
باز اسممو خلاصه کرد عنتر!
بیحوصله و اخمو نگاهش کردم. دکمههای پیراهنشو باز کرده بود و تیشرتی که زیر یونیفرمش پوشیده بود رو نشونم میداد.
با ذوق گفت: «بانمک نیست؟!»
طرح تیشرتش به قدری شخمی بود و رو مخم رفت که صدای عجیبی از دماغ و دهنم زد بیرون: «خخخخمممپوففف!! هیچم بانمک نیست!»
همچنان خوشحال بود: «میخوام عروسکشم واسه کلاس بازآفرینی تجسمی بسازم.»
چون ردیف اول نشسته بودیم، توجه دارات بهمون جلب شد.
جلو اومد و انگشتشو سمت جوهان گرفت: «اسمت چی بود؟!»
جوهان به پیشونیش اشاره کرد.
دارات: «آهان! جوهان...بلند شو بیا اینجا.»
جوهان رفت و کنارش ایستاد. ظاهرش باعث خجالتم میشد ولی خودِ خرش عین خیالشم نبود!
گذشته از جوهان روی پیشونی و تیشرت وحشتناکِ زیر یونیفرمش، کلی زلمزیمبو ازش آویزون بود و یه خالکوبی گنده هم رو گردنش داشت.
دارات رو به جمع: «اولین تکلیفتون این بود که به سلیقهی خودتون، یه نقاشی روی یه تیشرت سفید بکشید. کسی میدونه هدف از این تکلیف چیه؟!»
هیچکس برای جواب دست بلند نکرد.
دارات بلافاصله ادامه داد: «میخواستم ببینم خودتون حاضرید محصول هنریای که میسازید رو بپوشید.»
به جوهان اشاره کرد: «جوهان نمونهی هنرمند شجاع و خلاقه. تا حالا ندیده بودم کسی برای این تمرین، تیشرتشو تن کنه و بیاد سر کلاس.»
جوهان مثه خر ذوق میکرد و نیشش تا بناگوش باز بود.
دوباره چشمم افتاد به نقاشی تیشرتش. یه خرگوشِ شنل قرمزی با صورت آدم، ایستاده روی دو پا. چشمای آبی و درشت خرگوشه واقعا رو مخم بود.
دارات چندبار به پشت جوهان زد و گفت: «میتونی بشینی.»
جوهان: «نمرهم بیسته؟»
دارات خندید: «قطعا.»
جوهان نشست و فورا یکی از هنرجوها دستشو بلند کرد. البته من ندیدمش. از واکنش دارات فهمیدم که گفت: «سوال داری بپرس.»
اون هنرجو که صدایی مردونه و بالغ داشت پرسید: «چرا هنرستان هر روز از ما گزارش خواب میخواد؟»
دارات پرسید: «اسمت چیه؟»
هنرجو جواب داد: «شوریده.»
دارات به نشونهی مثبت سر تکون داد: «سوال خوبی پرسیدی. چون خوابها خامترین شکل تخیلان. وقتی بیدارید، ذهنتون تحت تأثیر خیلی چیزاست، اما توی خواب، ذهن آزادانه تصویرسازی میکنه. دروازهی سیزدهم وظیفه داره روند رشد خلاقیت هنرجوها رو بررسی کنه. برای این کار هیچ ابزاری بهتر از خواب نیست. بعضی از بزرگترین آثار هنری تاریخ از رؤیاها الهام گرفته شدن. ما به خوابهاتون نمره نمیدیم؛ فقط میخوایم ببینیم ذهن شما چهطور رشد میکنه.»
یارو بیخیال نشد: «پس تکلیف حریم شخصیمون چی میشه؟ نباید بهش احترام بذارید؟ شاید من دوست نداشته باشم کسی از خوابم چیزی بدونه، حتی اگه اون شخص به معلم مورد اعتماد باشه!»
لحنش کاملا طلبکارانه و جدّی بود و باعث پچپچ بقیه شد.
دارات: «حریم شخصی مهمه و هیچکس اینو انکار نمیکنه. ولی دروازهی سیزدهم یه مدرسهی عادی نیست. همونطور که از یه ورزشکار حرفهای انتظار میره رژیم غذایی و وضعیت جسمانیشو ثبت کنه، از هنرجوهای اینجا هم انتظار میره بخشی از فرایند خلاقانهشونو ثبت کنن. گزارش خواب قسمتی از برنامهی آموزشیه. هیچکس مجبور نبود واسه ورود به اینجا درخواست بده، اما وقتی عضویت رو قبول کردید، باید قوانینو هم قبول کنید!»
پسره دیگه چیزی نگفت.
دارات مکثی کرد: «از این به بعد لازم نیست تمام جزئیات خوابهاتو بنویسی. میتونی بخشی که برات ناراحتکننده یا شخصیـه رو حذف کنی. چیزی که برای هنرستان اهمیّت داره الگوهای تخیلـه نه اسرار شخصی شما.»
یهو اون پسر مو سفید که روی پیشونی جوهان اسمشو نوشت گفت: «اگه در مورد خوابامون دروغ بگیم چی؟!»
صداش برعکس قبلی مثه پسربچهها بود. هیچ نشونهای از بلوغ و مردونگی نداشت.
دارات کوتاه خندید: «میتونی دروغ بنویسی، هیچکس جلوتو نمیگیره. اما اگه هر روز خوابای ساختگی بنویسی، در واقع به خودت آسیب زدی. هدف، شناخت روند تخیل شماست. اگه مواد اولیّهی جعلی به ما بدین، از رشد هنری خودتون تصویر جعلی ساختین.»
با اون صدای بچگونهش گفت: «فرض کن من هر روز یه خواب کاملا ساختگی و مفصّل بنویسم، از کجا میفهمی دروغه؟»
عجیب بود که با معلم اونجوری حرف میزد و ضمیر مفرد به کار میبرد!
دارات لبخند زد: «معمولا میفهمیم. نه به این خاطر که دستگاه جادویی واسه تشخیص دروغ داریم! چون ذهن آدم عادتهای خودشو داره. حتی وقتی چیزی رو اختراع میکنید، ردّ پاتون توی اون اختراع باقی میمونه. بعد از چند ماه فرق بین رؤیا و داستان ساختگی معلوم میشه. خصوصا واسه معلمهای باتجربه قابل تشخیصتره.»
دارات لبشو با زبون تَر کرد و به پسره گفت: «تانوکی، تو میتونی هر روز گزارش دروغ بنویسی، ولی یه شب مجبور میشی حقیقتو رو کاغذ بیاری.»
ظاهرا اون پسر تنها هنرجویی بود که دارات اسمشو میدونست.
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

Teacher's pet
0سوبر چجوری این همه چیزای تازه به ذهنت میرسهه