پارت سی و سوم :
دنا احساس میکرد در جهنم گیر افتاده است.
زبانش در دهانش مثل چوب خشک شده بود و گرما، کورهی داغی بود که داشت از درون، همهی وجودش را خاکستر میکرد.
اما واقعا... شاید هیچ کدام از اینها، آن قدرها اذیتش نمیکرد.
تشنگی و گرما فقط نتهای پسزمینهای بودند که در سمفونی بیپایان درد نواخته میشدند. دردی که در تمام قسمتهای تنش پخش شده بود و به طور پیوسته به طرف مغزش سرازیر میش
لطفا صبر کنید...

هانی
1این آرمین یه دست کتک لازم داره ،مثل تلفن سکه ای میمونه و تا پول تو حلقش نندازی حرف نمیزنه و فقط میپیچونه