آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت صد و سی و ششم :
از این طرف اتاق به آن طرف اتاق قدم برمیداشت.
لا به لای حرکاتش، بازی با انگشتان دستش را هم میدیدی که اضطراب قاطیِ این حرکات شده بود.
آرش که ناخودآگاه با چشمانش، مسیرهای طی شده و تکراری او را دنبال میکرد، ناگهان به ستوه آمد و با نوچ کردنی، گفت:
- بیا بشین دیگه عزیز من.
حرکت پاهایش متوقف نشدند، ولی نگاهش را لحظهای به آرش رساند و با عجز نالید:
- نمیتونم آرش، دارم میمیرÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۳۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
اوففف
۲۳ ساعت پیشماهی
0این سناریو هارو از کجا میاری حدیث🤣🤣
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
از گوشههای مخفیِ ذهنم😂
دیروزماهی
0واای یعنی هر ثانیه تو شووک بودم این دیگه چی بود خدایاا
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😁😂
دیروزهانی
0اگر یادتون باشه حدس اول من مهتا بود ,البته فقط محافظ بودنش ،ولی خواهر بودنش منو توی شوک برد ،الان کاملا گیج گیجم و نیاز دارم یه هفته به این چند پارت آخر فک کنم که چی به چی بود 🥵
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
👌🏻👌🏻
دیروزجد پفیوز اندرس
0هنن؟مهام؟بچه ی؟ خواهره؟اشووبهه؟😱
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بلههههههه، دیدی زود قضاوت کردی؟
۲ روز پیشجد پفیوز اندرس
0وای خدا منو ببخشه چرا زود قضاوت کردم بچه رو😭
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
یه حلالیت بدهکار مهام شدی🤣
۲ روز پیشجد پفیوز اندرس
0چیز کن عاامم از طرف من از مهام حلالیت بطلب من روم نمیشه ازش بطلبم🤣😭
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
حلالت🤣
۲ روز پیشجد پفیوز اندرس
0یجوری هنگ کردم ته زبونم بند اومده
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ته زبونت چرا😂😂
۲ روز پیشجد پفیوز اندرس
0وایی اشتباه تایپی شده🤣🤣💔
۲ روز پیشجد پفیوز اندرس
0حدیث من چی بگم که تو متوجه بشی من در چه حد پشمام ریخته؟
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
عزیزدلم متوجه شدم🤣🤣
۲ روز پیشجد پفیوز اندرس
0یکی بیاد پشمای منو جم کنه
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
وایسا الان میام😂
۲ روز پیشآمنه
2بانو خدا وکیل حرف هست خیلی خیلی رمان خواندم شاید بعضیها رو توانستم حدس بزنم باور کنید بعضی خواننده ها بهم میگفتن شاید خودت هم رمان مینویسی اما من فقط خواننده هستم اما این رمانتون با این پارت البته و نصبتها رو هیچ وقت توی مغزم نذاشته بودم با وجود اینکه گفته بودید محافظ همیشه کنار آشوب بوده
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
لطف داری قشنگم
۲ روز پیشنگار
1حدیث خسته نباشید بخوام بهت بگم کمه اصلا هرچی بگم کمه هیچی نمیتونم بگم فقط واقعا واقعا ممنونم ازت حدیث خیلی از ابهامات رمان تو این پارت حل شد🙏🏻فقط این لهراسبی کجا گم گور شده؟حالا اینارو ولش😌 غزل زندس پس مهراب اعدام نمیشه دیگه اره😄وایی حدیث دمت گرم دختر عالی که هیچه بی نهایت فوق العاده بود👌🏻💙💙
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
فداتشم مرسی، یه کوچولو دیگه معما مونده که اونم حل میشه فردا و پسفردا
۳ روز پیشنگار
1قربونت عزیزم، خدایی فقط تو کینه لهراسبی موندم و دوست دارم ببینم چی میشه از اون طرفم اصلا دوست ندارم آشوب تموم بشه🥺💙💙
۲ روز پیشآتاناز دلارام
2میگم شاید این لهراسبی عاشق الهام بوده الهام رفته با بابای آشوب ازدواج کرده اینم کینه گرفته ..می دونم می دونم فیلم هندی شد
۲ روز پیشنگار
0چ..چی..مهتا..آشا..مهام..لهراسبی..مهراب..آنیل..غ.غزل ..همتا..محافظ.ظ .چی.شد ا.الان ها.ا🤯😳💙💙
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
عجیب شد
۳ روز پیشنگار
1عجیب تر از عجیب🤣💙💙
۲ روز پیشZeynab
0چه قدر پیچیده شده همه چی من همش فکر میکردم لیانا خواهرشه
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
حدسِ تو دیگه خیلی دور بود🤦🏻
۲ روز پیشمحرابی
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

حدیث بلیار | نویسنده رمان
ممنون از شما محرابی جان♥️🙏🏻
۲ روز پیشمحیا
0منشا این نیروی شیطانی از کجاست کسی میتونه از جسم لهراسبی خارجش کنه 😵 💫
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مربوط میشه به گذشته
۲ روز پیشمحیا
0مگه پلیس میتونه اون شیطان رو دستگیر کنه🤔😱
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
باید ببینیم در ادامه چه اتفاقاتی خواهد افتاد🤔
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...

سارا
0وای مخم سوت کشید لامصب 😳😳💚