آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت صد و سی و پنجم :
با گوشهی ناخنش، هرچند که کاملاً کوتاه بود، اما با این حال اسم آشوب را با خراشیدن دیوار، روی تمیزترین و سفیدترین نقطه از آن حک کرد.
- عشقت میشه؟
پرسشی که خطاب به او شده بود، از طرف همان پسرک کم سن و سالی بود که در اوایل ورودش به زندان، از مهراب پرسیده بود که آیا تو همان مدلی هستی که برند لباسهای مختلف را تبلیغ میکند؟ و مهراب هم منکر حدسیات او شده بود.
ولی با گذر زمان و در آن مØ
مطالعهی این پارت حدودا ۲۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
بلهههه
دیروزفاطیما
0احتمالا حرفM روی دستبند مهام بوده نه؟ خسته نباشی عزیزم عالیی بود از خوندن پارت ها لذت بردم🫠🥰
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
معلوم میشه، ممنون عزیزم
۲ روز پیشجد پفیوز اندرس
0مهام خیلی بی شرفه خیلی
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
☠️💔
۲ روز پیشجد پفیوز اندرس
0مهتای بیچاره ی من😭الهی بمیرم
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
پارت بعدی رو بخون💀
۲ روز پیشجد پفیوز اندرس
0خدایا شکرت خدایا عاشقتم
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😁😁
۲ روز پیشجد پفیوز اندرس
0وایی حدییث عاشقتم که نذاشتی اشوب گیر عرفان بی شرف بیفته🥰😭
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
هنوزم چیزی مشخص نیست
۲ روز پیشجد پفیوز اندرش
0خیلی وقته که میخام اینو بگم ولی فراموش شدم:اون یکی دستبند که روش M نوشته شده ۹۹ درصد برای مهرابه
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نه :)
۲ روز پیشجد پفیوز اندرس
0من که میدونم هست چرا انکار میکنی زن حسابی😂
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
واقعاً نه
۲ روز پیشجد پفیوز اندرس
0دستور از بالا صادر شده و مرگ مرتیکه کثافت لجن😭
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نهههه به مهام اینطوری نگو🫠
۲ روز پیشنگار
0وقتی اول رمان دیدم مهراب داشت اسم آشوب رو حک میکرد یه حالی شدم یعنی نزدیک بود غش کنم از ناراحتی ولی بعد قضیه شاهد رو شد به کل اصلا احساساتم برعکس شد،راستی شایدم واقعا دعای حسین گرفت ها؟چه پسره خوبی بود ولی🫠(به جون ننه عمه خدا بیامرزم همینجوری ازش تعریف کردم😂)وایی الان آشوب خدایی چی میشه🫣💙💙
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نگارررر؟ از حسین خوشت اومد، نه؟😂
۴ روز پیشنگار
0چی امم..نهه کی گفته هاا؟ دیگه در این حدم حبیب تو لیسانسه ها نیستم که فقط یکم تاکید میکنم یکمی دارم بهش فکرر میکنم ببینم چی میشه حالا😂😂🤣🤣(شوخیه)💙💙
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🤣🤣
۳ روز پیشنگار
0حدیثث (نمی دونم چرا انقدر دوست دارم جیغ بزنم ولی حیف که نمیشه مهمون داریم اما چه فایده از قیافه بین خنده و گریه من پی به دیونگیم بردن) یعنی من خیلی خیلی خیلی عاشقتم خودم به شخصه دارم میگم ایول یدونه ای اونم واسه نمونه ای وای وای اصلا الان دوست ندارم فکر کنم بلایی سر پسره میاد💙💙
۴ روز پیشنگار
0یا اتفاق جدیدی نیفته یا ممکنه بجز محافظ یکی دیگه آشوبو دزدیده باشه الان فقط دوست دارم برا پیدا شدن شاهد جیغ بزنم ،ولی خب نمیشه دیگه دلیلش رو گفتم ولی دلیل دیگش اینه آشوب چیشده خداا😫💙💙
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
به زودی میفهمیم ماجرا چیه
۴ روز پیشنگار
0اره خیلی مشتاق پارت امروزم😍😃💙💙
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
قربونت برم ❤️
۴ روز پیشنگار
0فدات عشقم🥰💙💙
۳ روز پیشفاطمه
0خدارو شکر داشتم میمردم از ناراحتی مرسی از مغزه دار محترم ونوه اش
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
و شاهدی که زیر سن قانونیه و احتمالاً بدرد نمیخوره!
۴ روز پیشنگار
0قیافه من بعد این حرفت حدیث😳😳 از قدیم گفتن حرف راستو باید از بچه شنید دیگه خو حداقل همینم تو وضعیت آشوب غنیمته😁😁💙💙
۳ روز پیشتارا
0لطفا حدیث جونم مهراب دق میکنه💔❤️ 🩹💔❤️ 🩹
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بریم ببینیم چی در انتظارمونه
۳ روز پیشسهیل۳۰
0یا خداا..مهام پسر خواهرشه 😳 پسر همون محافظه ست؟؟!! خییلی عالی بود واقعا شکه شدیم
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
تو پارت امروز همه چیز مشخص میشه
۳ روز پیشمحیا
0اون پسر که به سن قانونی نرسیده هنوز میشه بعنوان شاهد بیاد دادگاه یعنی تموم شد دیگه ازهم جدا نمیشن
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بهبه، نکته سنج و ریزبین مثل محیا👌🏻🔥
۴ روز پیشمحیا
0خواهش میکنم 🙏🙏😘😘😅فقط بگو ساعت چند پارت میزاری نمیشه ظهر بزاری عزیزم🌺🌺
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
اگه تایپش تموم شده بود همین الان میفرستادم، ولی چون یکمی طولانیه و وقت میبره احتمالاً ارسالش به شب بکشه...
۳ روز پیشیه بنده خدا
0و اینکه مهام خان من نمیخوام قضاوت کنم وللی خججالتت بکشش خجالتت اگه کار خلافی نمیکردی که اینقدر مث سگ نمیترسییدیی مرتیکهه زنن داری تو بچهه داریی احمقق
۴ روز پیشلیلا
1ی بنده خدا فک نکنم مهام این کارو کنه قطعا توضیحی داره ما مهام میشناسیم فک نکنم خیانت کنه اول به این نگاه کن که همین مادرش ی چیزی حتماً بهش میگفت و امکان نداره بدونه و کاری نکنه حالا رمان اصلا نمیشه رمان پیش بینی کرد اما از مهام بعیده
۴ روز پیشیه بنده خدا
0اره خب برا همین گفتم نمیخوام قضاوت کنم چون واقعا این رمان غیر قابل پیشبینیه اما اینا رو گفتم بهش اگه جدا خیانت کرده😂🤣🤣
۴ روز پیشلیلا
0🤣🤣ن اگه خیانت کنه انقد فحشش میدم تا از برنامه منو بندازن بیرون 🤣
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
اتفاقاً مهام رو نمیشناسیم...با مهام خیلی کم برخورد داشتیم تو رمان
۴ روز پیشلیلا
0همین یکی دوبار که باهاش برخورد کردیم همون اول خیلی محترم بود آخه..حالا همین محترما بدترن 🤣🤣
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
حقققق😂😂اگه یادت باشه آشوب هم از مهام بدش میاومد، میگفت غلام حلقه به گوشِ مهرابه
۴ روز پیشلیلا
0آره حدیث مهراب یا در واقع همون لهراسبی ی بار کتکش زد خیلی بد بود
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
همون شبی رو میگی که آشوب رفت تو کما؟
۴ روز پیشلیلا
0ن اون شب که هنوز بهش *** نکرده بود قبل ترش به مهام گفت برو بیارش مهام نرفت خودش رفت آوردش مهام زدش ببین درست یادمه حدیث یان؟
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آهان آره فهمیدم کدوم صحنه رو میگی
۴ روز پیشفاطمه
0فوق العاده عالیه ممنون از نویسنده عزیز فکرکنم مهام وسحرخواهروبرادرند
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
اینم امکان داره
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خاک تو سرش واقعاً، بیچاره مهتا درسته فلجه ولی چیزی کم نداره خداوکیلی
۴ روز پیشآمنه
0ترسید چون نمیتوانه چیزی بگه و گرنه همه چیز لو میرفت و نمیتوانه خودش رو از خیانت تبرئه کنه تا همه موضوع رو نگه
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
درسته، شاید
۴ روز پیش
لطفا صبر کنید...

ماهی
0اوه اوه چه ااتفاقیی