پارت چهل و هشتم :
ناله ای خفه از گلوم بیرون اومد و بی اختیار لب هام رو روی هم فشار دادم تا صدای دیگه ای ازم درنیاد.
لنزو برای لحظه ای ساکت شد انگار تازه متوجه صدای من شده بود اما قبل از اینکه چیزی بگه، دوباره رو به مرد ها غرید:
لنزو_ از جلو چشمم گم شید... همین الان.
صدای قدم های شتاب زده بلند شد.
لنزو_ اگه یه بار دیگه مجبور بشم به خاطر حماقت شما ها وقتم رو تلف کنم، کاری می کنم آرزو کنید Ú
مطالعهی این پارت حدودا ۱۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
ندا
0ای بابا باز تموم شد:/
۱۰ ساعت پیشآزاده
0چه قدر از اون توصیف لنزو از ادم ها و عروسک های بندی خوشم اومد خیلی پر معنی و منظوردار بود👌درود به این حجم از خلاقیتت❤️
۱۱ ساعت پیشحنانه
0دختر دردکشیده🥺💔لنزو توروخدا اذیتش نکن😭
۱۱ ساعت پیشسارا
1پایان پارت یه جوری بود حس میکنم ممکنه پارت بعدی یه کششی بینشون باشه😭
۱۱ ساعت پیشحنانه
0وویی سارا خیلی خوب میشه فکرشو بکن😭😭عرر کاش تموم نمیشد
۱۱ ساعت پیشحنانه
0یعنی واقعا ممکنه پارت بعد کشش بینشون باشه؟😭😭
۱۱ ساعت پیشستایش
0ناپدید کردن یه ادم برای لنزو از عوض کردن لباسش هم ساده تر بود💔💔
۱۱ ساعت پیشسارا
0چه قدر حضور لنزو ترسناک بود😫من جای دلوین با اون حرفاش ریدم به خودم
۱۱ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
0رمان قشنگیه من تا اینجا خوندم عالی بوده و اولین باره کامنت میذارم🥱کلا اهل کامنت نیستم اما خب اخر ین پارتم بود خواستم از نویسنده خوبش تشکر کنم🫢