پارت بیست و نهم :

دلوین تازه به بخش منتقل شده بود. با هزار مکافات مادر دلوین را راضی کردم که به خانه برود.
بعد از رفتن مادر دلوین، روی صندلی کنار تخت نشستم و چرخی در شبکه‌های مجازی زدم.
دلوین بیدار بود. این را از تکان‌های ریزی که می‌خورد میفهمیدم ولی نمی‌خواست چشمانش را کامل باز کند. شاید نمی‌خواست با من رو در رو شود.
همانطور که چشمم به گوشی بود و حسابی بابت تمام کارهای اخیر دلوین از دستش شاکی Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مامان عسل

    0

    آنا بایدبه سزای عملش برسه ..حالم ازش بهم میخوره 😬

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️