دولیو به قلم آرزو شریفی
پارت بیست و نهم :
دلوین تازه به بخش منتقل شده بود. با هزار مکافات مادر دلوین را راضی کردم که به خانه برود.
بعد از رفتن مادر دلوین، روی صندلی کنار تخت نشستم و چرخی در شبکههای مجازی زدم.
دلوین بیدار بود. این را از تکانهای ریزی که میخورد میفهمیدم ولی نمیخواست چشمانش را کامل باز کند. شاید نمیخواست با من رو در رو شود.
همانطور که چشمم به گوشی بود و حسابی بابت تمام کارهای اخیر دلوین از دستش شاکی Ø
لطفا صبر کنید...

مامان عسل
0آنا بایدبه سزای عملش برسه ..حالم ازش بهم میخوره 😬