معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت صد و نهم :
روبهروی خانهباغ بهار ایستادیم. استفان به دنبال جای پارک بود و من سعی میکردم از بین در نیمهباز نگاهی به درون باغ بیاندازم. با صدای استفان سرم را به سمتش برگرداندم:
_ تو همینجا پیاده شو من ماشین رو یه ده بیست متر اونطرفتر پارک کنم بیام.
متعجب نگاهش کردم:
_ چرا ده متر اونورتر؟ این همه جا هست اینجا…
چپچپ نگاهم کرد:
_ اینجا بذارم پراید خوشگل افروز رو؟ اینجا کلی آدم با
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
میاد صبر داشته باش 😂
۵ ساعت پیشمریم
0دوست دارم زودتر بفهمم تو مهمونی چی میشه ولی خب باید حالا صبر کنم🥲ممنونم عزیزم خسته نباشید ❤️❤️🥰🥰
۹ ساعت پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
😁🧡
۵ ساعت پیشneda
0خسته نباشی نویسنده ی عزیز مثل همیشه عالی یکم اگه میشه پارتا رو طولانی ترکنید و اینکه یه پارت هدیه به ما نمیرسه؟؟
۱۰ ساعت پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم.. برای پارت هدیه قرار بود تعداد لایک ها بالای ۲۰۰ برسه😁
۹ ساعت پیشرویا
0از اهورا بدم میاد
۱۰ ساعت پیشمیم
3وای استفان تو یه برف پاککن از اون گاو پیشونی سفیدم نداری،کلاس چیو می ذاری 🤭🙏🏻
۱۰ ساعت پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
همینو بگو.😂
۱۰ ساعت پیشمیم
3اهورا هنوزم *** فهم نشده که غنچه هیچ ربطی کشته شدن پریسا نداشته،فقط به جرم اینکه اون زنیکه مادرش بوده،حتی اگه خودش از دستش فرار کرده باشه 😠
۱۰ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

دویار ❤️
1الان چیه اهورا چرا نگاه میکنی ؟ 😡😤 حالا ببین آرش چطور دل غنچه رو بدست میاره اونوقت تو از حسودی بترکی 😅😅کجایی آرش 🤔