پارت هفتاد و دوم :
دیار
پلههای ساختمان را یکییکی بالا رفتم. هلیا هرروز پشت میزش مینشست تا گره از کلاف سردرگم ذهن دیگران باز کند، اما امروز من، برادر کوچکترش، بیشتر از هر کسی به یک مأمن برای گفتن و شنیدن احتیاج داشتم.
درب اتاق انتظار نیمهباز بود. «خانم راد» منشی میانسال مطب تا مرا دید، با همان لبخند همیشگی سرش را تکان داد. "سلام" کردم. نیازی به کلمات نبود؛ نگاهی بینمان رد و بدل شد و او با اشاØ
لطفا صبر کنید...
