معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت صد و هفتم :
خندید و پایش را روی گاز گذاشت. خبر خوب این بود که زودتر از چیزی که تصور میکردم، توانسته بودم کار پیدا کنم. هرچند اینکه بعد از آن همه زحمت و کار کردن در هتلی به آن بزرگی حالا تنها یک گارسون ساده بودم، غمگینم میکرد؛ اما هرچه که بود از بیکاری بهتر بود.
همین دیروز حقوقم را گرفته بودم و امروز با برنامهای که استفان برایم تدارک دیده بود، احتمالا تمامش به باد میرفت!
توی ماشین حتی یک کÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
😁😁
۹ ساعت پیشمیم
2چه خبره،همش یه آرش بی وفاست دیگه،یکم دیگه بری توحس اگه سقف نریزه روتون جمعیت حتما لهتون می کنن 😍
۱۹ ساعت پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
شوکه شده دخترم🥲
۱۸ ساعت پیشمیم
3این استفان چی شد پس،توی این همه شلوغی درنیومده هنوز،رفت کت شلوار بپوشه یا بدوزه 🤭
۱۹ ساعت پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
استفان پاش توی پاچه شلوارش گیر کرده نیومده هنوز🤣
۱۸ ساعت پیشدویار❤️
3بالاخره هم دیدن 😍یک لحظه فکر کردم که الان غنچه قش کنه 😅😅اخه سابقه داره 😅
دیروز
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
آره سابقه غش زیاد داره🤣
۲۲ ساعت پیشچمران
1ممنون بانو
دیروز
لطفا صبر کنید...

nili
2به به بالاخره تشریف فرما شد نیای با اون اومدنت😂😂