وارثان تیامات به قلم فاطمه غفوری
پارت نود و هفتم :
***
هفتاد و یک
هنوز خوابم میآمد اما مغزم آنقدر درگیر بود که تمایلی به توقف نداشت، فقط دلش میخواست افکارم را بالا پایین کند برای همین هم دیشب خوابهای فوق مسخره میدیدم و صبح زود خود به خود از خواب برخواستم و دیگر تمایلی به ادامه خواب پیدا نکردم.
با موهای پریشان و دستی که زیر چانه زده بودم به بخاری که از لیوان کاپوچینوی مقابلم برمیخواست نگاه میکردم بدون آنکه پلک بزنم.<
لطفا صبر کنید...
