طوفانی از هوس به قلم محبوبه لطیفی
پارت ده :
صبح، وقتی وارد سالن شدم، رها کنار پنجره نشسته بود و با گوشیاش کار میکرد. با دیدنم لبخند زد و گوشی را کنار گذاشت.
- صبح بخیر، جانا. دیشب تونستی بخوابی؟
کیفم را روی صندلی گذاشتم و گفتم:
- بد نبود. ممنون.
- امروز دانشگاه داری؟
- آره، تا ظهر.
- پس بیا صبحانه بخوریم. منم هنوز چیزی نخوردم.
لحنش آنقدر صمیمی بود که برای چند لحظه یادم رفت در خانهای نشستهام که بیشتر آدمها
لطفا صبر کنید...
