سراسیمه به قلم الهه محمدی
پارت بیست و چهارم :
غروب سردی بود .
نفس هایش دود می شد و به آسمان می رفت اما خیال داخل رفتن و ارامش نداشت .
چندین بار تا سر کوچه رفت و برگشت .
داخل خانه هم می شد مثل مرغ پروبال کنده دور حیاط می چرخید.
سیگار از سیگارش نمی افتاد.
اما تا روشن هم میکرد پکی به آن می زد و با حرص رهایش می کرد.
تحمل تلخی آنرا دیگر نداشت .
به حد کافی تلخ شده بود .
کامش چون زهر حلال گشته و کم مانده بود زرد آب Ù
لطفا صبر کنید...
