سراسیمه به قلم الهه محمدی
پارت سوم :
"بخش خاکستری"
با دیدن تیتر درشتی که سروین بالای دفترچه مخصوصش نوشته بود ،ضربه ای روی آن زد و پرسید؛
-یعنی چی ؟
سروین ازبالای سرنگاهی دوست داشتنی به نفس انداخت و پرسید :
-کی اومدی بالا؟
نگاهی به اتاق شلوغ سروین انداخت و گفت :
-پس متوجه شدی ما اینجاییم و پایین نمیایی ؟
سروین دستی لابه لای موهای بهم ریخته اش کشید و گفت :
- تو خواب هفتم صداتو شنیدم داشتی با مامان و بابام احوالپرسی می کردی .
من توپم زیر گوشم درکنن بیدار نمیشم اما با شنیدن صدای تو صاف پا شدم نشستم .خواستم بیام پایین که صدای معترض عمو جان حمیدو بابای تو رو شنیدم .چه خبره باز ؟
نفس خندید و گفت :
- اونا محبت کردنشونم بهم با دادوبیداده .تو نمی شناسیشون؟
سروین گفت :
-خیلی باهم خوبن هر سه تاشونم یه جا کار میکنن .
نفس گفت :
- به نظرم بیا زیر پای پدر مادرمامون بشینیم همه خونه هامونو بفروشیم بریم یه جایی بخریم و هر کدوم یه ساختمون داشته باشیم .
من وتوام بریم قاطیشون .
سروین خنده بلندی سرداد.نفس اخمی کرد و گفت :
-چیه ؟ چرا مسخره میکنی ؟
سروین همانطور که می خندید گفت :
-خودت تنها این فکرو کردی قربون شکلت ؟
-ایرادش چیه خب ؟
-هیچی .
نفس خیلی جدی گفت :
- سروین ...شده تو یه بارحرفای منو جدی بگیری ؟
سروین جدی شد و گفت:
-آخه عزیز من ...تو از دست غرولند بابات فرار کردی رفتی رو پشت بوم ،من از دست خرده فرمایشای مامانم اومدم خودمو چپوندم تو این قفس ،اونوقت میگی همه باهم بریم تو یه خونه ؟ برادرا خودشون تو محل کارشون سازشون نمیشه اونوقت .....
نفس میان کلام سروین آمد و گفت :
- تو زیاد سخت می گیری سروین والا این خبرا هم نیست .همه آدمها باهم اختلاف نظر دارن .
سروین گفت :
-آره ...دارن اما تو بوق نمی کنن .خانواده ما عادت کردن مدام هوار بکشن.
-خوب صوتشون بلنده مثل قداشون ...چکار کنیم ؟
سروین گفت :
-خیلی خب ...قبول اما اصلا با ایده ات موافق نیستم .شاید خودمم امروز فردا از دست مامانم فرار کنم از اینجام برم.
نفس پرسید :
-وا ...برای چی ؟
-برای اینکه زیاد بهم پیله میشه ...داره از حوصلم خارج میشه .
-چقدر تو نازنازی شدی سروین .
سروین از بالای چشم نگاهش کرد .در نگاه آن مدلی اش هزاران معنی بود .نفس پرسید :
-چیه ؟
سروین گفت :
-هیچی ...فقط برام زن پیدا کرده .اگه پشتیبانش هستی بگو کار خوبی کرده تا به فرار از اینجا فک نکنم .
نفس سرخ شد .انگار کسی دست دور گلویش گذاشت .
سروین آرام روی صورتش زد و گفت :
-چیه فدات ؟
نفس به آرامی گفت :
-هیچی ...چمه.
سروین گفت :
-هروقت به بابام لج میکنه می چسبه زیر خر من .برعکس خونه شما که بابات میخواد زرتی شوهرت بده .
-خوبه ما هستیم تا لجبازیاشونو سرمون خالی کنن .
-زور بیخود می زنن .خودشونم میدونن از این نمد واسه اونا کلاه درنمیاد .
-آره ...ببینم ،مامانت باز اسما رو برات لقمه گرفته ؟
-ول کن نفس .خوشت میاد ؟
-اخه اینجان .خاله ات داشت سراغ تو رو می گرفت مامانت گفت دیشب دیر خوابیدی هنوز خوابی .بعدش به اسما گفت بی زحمت برو سروینو صدا کن بیاد پایین .
رنگ سروین دریک لحظه برگشت ...
- پس کار خودشو کرد .دیشب گفت خاله اینا رو میگم بیان اینجا و......
حرفش را که خورد نفس ادامه داد :
-یعنی باهم جروبحث هم کردید یا فقط مثل بابای من یه حرفی زده شده ؟
سروین درحال جدل با خودش بود .نفس به اشفتگیهای ذهنش زد و گفت :
-کجایی سروین ؟
سروین نگاهش کرد وگغت:
-همینجا ...ولش کن .خودمم درستشون میکنم .
- خوب اونم داشت می اومد بالا سروین .منم خیلی پرو پرو گفتم شما زحمت نکش م نزدیکترم خودم میرم دنبالش .
عمو هم گفت : آره نفس جان ...شما برو زحمت اسما زیاد نشه .
سروین از جا بلند شد و گفت :
-میخوام یه دوش بگیرم .میری پایین یا هستی ؟
نفس بلند شد و صندلی سروین را اشغال کرد .زیر عنوان خاکستری این جمله چشم را نوازش میداد.......
دنیا همین است
یک عمر دلخوش آدمهایی میشویم
که عشقشان از دور زیبا و
حرفهایشان از دور شنیدنی و
خودشان هم از دور نزدیک
حالا فقط کافیست این آدمها را کنار خودت ببینی
روزی هزار بار میگویی
عشق ارزانی خودتان
روزهایم را به من پس بدهید...
سروین از آن مدل جمله ها زیاد می نوشت اما معنی آن جمله اش را نفهمید .
متوجه نشد مخاطبش کیست .
سرش را بلند کرد چیزی بپرسد که نفس سروین توی صورتش خورد.
لحظاتی بانگاه باهم حرف زدند.
این عادتشان بود .سروین به نرمی گفت :
-اینا رو دیشب نوشتم .با مامانم یه کم بحث کردم وقتی اومدم بالا خطاب به ایشون نوشتم .
مگه نمیگن محبت مادر سراسر عشقه ؟ پس چرا مامان من گاهی مواقع خودبین و مغرور میشه و میخواد حرف خودشو به کرسی بنشونه ؟
نفس گفت :
-توام لجبازی آخه .
-آره ،اما اون مادره .باید یه حرفی بزنه تا من کوتاه بیام نه اینکه بنزین رو شعله بریزه .
نفس زن عمویش را خوب می شناخت .می دانست همیشه دوست داشت حرف حرف خودش باشد .حق را به سروین میداد واز اینکه هیچ وقت نمی پذیرفت که زندگی مشترکش را از آن واحد مسکونی منزل پدری شروع کند باطنا خوشحال بود .واگر گاهی اصرار میکردبه دلیل فشارهای پدر ش بود .
مطمئن بود همخانه بودن با زن عمو هرروز یک داستان خواهد داشت .
سروین حرفهای ذهنی اش را خواند و گفت :
-بازم دوس داری بیایی ازاینجا شروع کنیم ؟
کافیه خاله خانومم بیاد اینجا و با مامان جانم بشینن به درد ودل .
نفس لبخند محوی زد و گفت :
-من همه حرفهات رو میفهمم عزیزم .صدای قلبتو می شناسم حتی صدای نفسهاتو....اما ...
انگشت روی لب نفس گذاشت وگفت:
-توکه صبوری میکنی .یه چند سال دیگه هم بخاطر آینده امون صبر کن عشقم .باشه ؟
نفس پلکهایش را به نشانه تایید روی هم زد و گفت :
-بگو تا اخر عمرت .نفس اصلا چرا دنیا اومد ؟ برای کی ؟
سروین لبخند دلچسبی زد و گفت : ّ
-هیچوقت یادم نمی ره وقتی مامانت تورو گذاشت تو بغلم.
نفس خندید .سروین ادامه داد :
-گفتم این نی نی چه نازه زن عمو .اسمش چیه ؟
زن عمو گفت :نفس .
پرسیدم یعنی چی ؟
زن عمو گفت : یعنی اگه نباشه من وتو می میریم .
منم دستمو گذاشتم روی دهنت ببینم اگه نباشی منم میمیرم یا نه .
نفس گفت :
- من بیچاره هم داشتم خفه می شدم .
سروین طور خاصی نگاهش کرد و گفت :
-از همون موقع وتوعالم بچگی با خودم عهد کردم نفسم همیشه مال تو باشه .
نفس گفت : ّ
-پیشکش عزیزم .بهش احتیاج داری .
منظور نفس را فهمید .اما خودش را به آن راه زد وگفت :
-قربون این پیشکشی گرانبها .چه خانومی هم شده .
نفس که سرسروین را درحال نزدیک شدن به صورت خود دید ،بحث را عوض کرد تاحواس سروین را پرت کند ...
-چیزی تا شروع ترم جدید نمونده ها ...انتخاب واحد رفتی ؟
سروین بی آنگه جوابی دهد گفت :
- هیچ وقت قرصهایی
که حال آدموخوب می کنند
جای چیزایی که دل آدمو
قرص می کنند، نمی گیره.
درس چیه وقتی تویی،،،کلاس کدومه وقتی نفس باشه !!!
نفس خندید ...دلچسب وطناز.
سروین چانه اش را گرفت و گفت :
-هیچوقت پیش من میایی شال قرمز سرت نکن .
نفس خندید و گفت :
- چرا ؟ !!!
سروین درحال رسیدن به مقصودش گفت :
-آماده ای واسه حمله ؟
دستش را روی قلبش گذاشت و افزود:
-آخرین ترکش .
نفس های سروین فاصله های آخرش را می کشید تا روی لبهای محبوبش آرام شود .
یکباره صدای مادر سروین مانند برق گرفته ها هردویشان را خشکاند.....
-سفره رو پهن کردم ...نمی خواهید تشریف بیارید پایین ؟
نفس با شرمندگی سرش را سمتی خلاف جهت زن عمو چرخاند و لبش را محکم به دندان گرفت .طوری که طعم شور خون را حس کرد .
باانگه خطایی نکرده بود اما زن آنها را دربدحالتی گیر انداخته بود .
نگاهش زیر افتاده وسروین را نمی دید .اما صدایش را که شنید فهمید حسابی عصبی است ...
-این خونه درو پیکر نداره مامان ؟
مادر چشم غره ای به سروین رفت .یعنی مقابل نفس درست صحبت کن ! سروین اما بی تفاوت به پشت چشم آمدن مادرش ادامه داد :
-ساعت دوازده سفره انداختید ؟ ما حالت عادیمون دوبعد ازظهره.
زن گفت :
-شوهرخالتو نمی شناسی ؟ اون باید سر ساعت غذاشو بخوره .
سروین گفت :
-شما بفرمائید .غذای ما رو نگه دار .من الان دهنم به چیزی باز نمیشه .
-زشت نیست این بالا هستید و برای احوالپرسی هم نیومدی ؟
پیش از آنگه سروین حرفی بزند نفس بلند شد وگفت:
-حق با زن عموه سروین .من میرم پایین شما هم هروقت دوس داشتی بیا.
سروین دست نفس را گرفت و مانع رفتن او شد .پیش از آنگه حرفی بزند نفس مداخله کرد تا شرایط بدتر نشود .....
-مگه نگفتی میخوام دوش بگیرم ؟ خب من نمی موندم که ...دوش بگیر بیا.
نگاه آرام نفس کمی از آتش وجودش را خواباند اما به محض آنگه رفت و صدای در به گوششان رسید ،سروین با عصبانیت گفت :
- شما هنوز نمی خواهید باور کنید من اون پسربچه نابالغ نیستم .
زن کم نیاورد وگفت :
- من در زدم .تو کلت اینقدر داغ کرده که نشنیدی .
سروین عصبی ترشد و گفت :
-حتما انگشتتون فقط درو لمس کرده والا ما اینجا خلاف نمی کردیم .
-چه معنی داره اون دختره پیش این همه آدم بیاد وردل تو ؟
- چه معنی داشت خواهرزاده اتونو داشتید می فرستادید منو صدا بزنه ؟
-پس خبرم برات میاره ؟
- شما نفسو می شناسی مامان .اهل این حرفا نیست.حرف حرف میاره.
مادر کوتاه نیامد و گفت :
-اسما فقط میخواست تو رو صدا بزنه نه دل بده قلوه بگیره .
سروین گفت :
-شاید من اینجا لخت بودم .واسه چی اون باید بیاد منو صدا بزنه ؟
-عه ...نفس بیاد ایراد نداره .اسما بیاد نامحرمه؟
سروین با تعصب خاصی گفت :
-آره ...همه تو این دنیا به من نامحرمن جز نفس .
-خوش به حال من بااین دست پروردم.هنوز دستت بهش نرسیده منو اخی کردی .
سروین به شدت از حرفهای مادر آشوب شد .چون می دانست خودش درک میکند آنها احترام سرشان میشود و حرفش فقط تو دهنی محکمی برای او به حساب می آمد.
جمله بعدیش را با خشم خورد .ازاینکه با مادر بلند حرف زده بود پشیمان شد .چنگی بین موهایش زد و گفت :
-میدونی داری بیراه میگی مامان .بخاطر همین قضاوت هات هم شده بالاخره منو از دست میدی .
زن رنگ به رنگ شد .میدانست از شب قبل بدجور پا روی دم سروین گذاشته و اعصاب و روانش را بهم ریخته است اما همچنان بر اریکه خود سوار بود ومیتاخت ...
لطفا صبر کنید...
