پارت دوم :

فصل دوم
نفس با سینی نسبتا بزرگی داخل اتاق آمد .
نگاهی به دور و برش انداخت .هومی کشید و گفت :
-عجب اتاقی شد .مرسی سروین جان .
سروین ازبالای چهارپایه مقابل نفس پایین پرید .
قلم موی رنگ را داخل صورت او تکانی داد و گفت :
-هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیره.
نفس سینی درون دستش را روی چهارپایه گذاشت .انگشتش را داخل سطل رنگ کرد و با کشیدن خطی روی گونه سروین گفت :
-خیالته نفس به این آسونی گولتو بخوره .نفستو میگیرم تا بهت بله بگم .
-اونو که گفتی خیلی وقته .
-کی گفته ؟ کی بله دادم ؟
-دادن که هنوز ندادی اما اونم میدی .
نفس متوجه جمله پرمعنای سروین شد .
سطل رنگ را برداشت وبه طرفش نشانه رفت .
سروین متعاقب خنده ای بلند سطل را از دستش گرفت و گفت : ّ
-خلقتو تنگ نکن قربون شکلت برم.اول و اخر مال منی .حرص چیو میخوری ؟
نفس به سینی اشاره کردو گفت :
-یه چیزی بخور بعد ادامه بده .تا اون موقع "آیدین "هم میرسه .
سروین سینی را برداشت وکف زمین نشست .نفس مقابلش قرار گرفت و گفت :
-سرده زمین .بلند شو یه چیزی پهن کنم زیرت.
سروین جرعه ای چای نوشید و گفت :
- تو هستی .
-وا ...چه ربطی داره ؟
سروین خندید و گفت :
-ووا ....تورو می بینم گرم میشم .زیاد گرم بشم یهو بلند شم سرد میشم سینه پهلو میکنم .
نفس لب ولوچه اش را کج وماوج کرد و گفت :
- یه موقع تشنج نشی قربونت .
سروین دست و پایش را تکان تکان داد و گفت :
-از دست رفت .. جوون مردم ناکام مرد .اونم بخاطر همی چند بوسه ناقابل .
نفس ضربه ای به سر سروین زد و گفت :
-ادا اطوار درنیار .جای این کارا تکلیفو زودتر معلوم کن .
سروین نگاهی به اطرافش انداخت وگفت :
-اتاق خوبی شد .چطوره از همینجا شروع کنیم .
نفس فهمید مسخره اش،میکند .از بالای چشم نگاهش کرد و گفت :
- به من باشه ....
میان کلام نفس آمد وگفت:
-صد دفعه تاحالا راجع به این قضیه صحبت کردیم نفسم.من تا درسم تموم نشه،کاروبارم رله نشه،یه خونه درست ودرمون دست وپا نکنم زندگیمو شروع نمی کنم .
نفس با دلخوری گفت :
-یهو بگو ده سال دیگه .
-حالا هرچی ....مگه تو از وضع الانت ناراحتی ؟
دلخوری از نگاه و کلام نفس می بارید :
-نخیر .بادمم گردو می شکنم .
سروین در غالب شخصیت جدی و یک کلامش فرو رفت :
- دلم نمیخواد از یه خونه جنوب شهری شروع کنم .هرچی بخواهی بگم ندارم یا قسطم مونده .من نمیتونم این مدلی ازدواج کنم نفس .
نفس همانند او جدی شد :
-خونه بابات. ،،،،همون طبقه ای که داری مجزا زندگی میکنی مگه چشه سروین جان ؟
سروین نیشخندی زد و گفت :
-مامان من بهترین زن دنیا ،باشعورترین مادرشورهر روی زمین ،اما دلم نمیخواد باهاش تو یا ساختمون باشی.
- خوب عمو گفت اونو میدم اجاره شما با پولش برید بیرون .
-صدقه دوس ندارم .
-وای سروین.تو همش دنبال بهانه ای.
سروین تکه نانی برداشت وتهش را به مربا زد .آنرا به سمت نفس گرفت و گفت :
-مطمئن باش من برای شروع زندگی از تو مشتاقترم اما هیچیم جور نیست.
آنگاه لقمه نانش را به دهان نفس نزدیک کرد و گفت :
-بخور .
نفس دست سروین را پایین انداخت و گفت :
- تو ذوقم زیاد خورد .دیگه میل ندارم .
سروین چند لقمه ای عصرانه خورد .چایی نوشید سپس سینی را کنار زد .
پشت به نفس کرد و دراز کشید .
سرش را روی پاهای نفس گذاشت و از بالای سر نگاهش را درون چشمان خوشرنگ دختر انداخت .
دستان لطیف او را گرفت و روی صورتش کشید .به آرامی گفت :
-یه دوسه سالی صبر کن نفس .فکرایی دارم که جواب میده .شاید کمی سخت باشه و شب وروزمو بگیره اما چند سال بعد راحت میشم.
نفس یکی از دستهایش رااز لابه لای دستهای سروین بیرون کشید و گفت :
- من که میدونم چی تو سرته .میخواهی بری با ضرر وام بخری بعد شب وروزت یکی بشه .اونوقت خیلی خوشبخت میشیم.
سروین برگشت .نگاهی اخم گرفته به نفس انداخت .گفت :
-باز اون آیدین چلغوز کلاغ شده برات خبر آورده .
نفس گفت : ّ
-یه دستی زدم بهش اونم دودستی تحویلم داد .
سروین باحرص گفت :
-ای خاک تو اون سرش .
-خدا نکنه ....
-آخر اون دماغ گنده اشو می برم تا واسه من جاسوسی نکنه .
همان دم آیدین یالایی گفت ووارد شد .سروین با دیدن بلند گفت :
-حناق و یالله .دهن لق مردنی.
آیدین نگاهی به سروین انداخت و گفت :
-آقا ما لاغر استخوون ،به هیکل ورزشی خودت ببخش .دهنمونو دیگه چرا صاف دیدی ؟ کجاش لقه ؟
نفس گفت :
-ولش کن .من بهش یه چی گفتم حرص کرده داره سر تو درمیاره .
سپس به سینی اشاره کرد و گفت :
-دستت درد نکنه رفتی رنگ گرفتی .بیا یه چای وعصرونه بخور بعد بقیه اشو رنگ بزنید .
آیدین حین جلو رفتن ضربه ای با نوک کفش به سروین زد و گفت :
-چرا رو خاکا ولو شدی .پاشو بتمرگ.
سروین نگاهی از بالای چشم با او انداخت .آیدین سرش را تکان داد گفت :
-چته ؟
-هیچی ...دلم میخواد خرخره اتو بجوام.
آیدین روزنامه ای روی زمین پهن کرد .نشست و گفت :
-غلط اضافی ....پاشو یه چیز کوفت کن بقیه اشم بزنیم بره.
-خودت مرگ کن.من خوردم.
-عه....پس خرخره منو واسه چی می خواستی گاز بزنی ؟
-ببند فکو آیدین .
-باشه ...اما به نفعته پاشی ...زود ترتیب بقیه رنگ رو بدیم بزنیم بیرون تا جمعه امون هدر نشه .
سروین پرسید :
-کجا ؟ جا داری ؟
-پیدا میشه .
- من حوصله دور دور الکی ندارم .جایی سراغ داری بریم .
-میدونم شازده .خوبه تو دختر نشدی اینقدر ادا داری .
سروین ابروهایش را بالا و پایین انداخت و گفت ؛
-پس چی !
نفس گفت :
-راس میگه دیگه .پاشو بقیه اشو تموم کنید برید تا منم جمع وجورش کنم .
سروین گفت :
-اصل کار تویی ....مگه میشه بدون تو ؟…هرچی گشتم مثه تو پیدا نشد …
نفس پرسید :
-خوب گشتی ؟؟؟
-آره ...خوب !!!
نفس لبخندی زد و گفت :
-اگه دوستم داشتی نمی گشتی !
از جایش که بلند شد سروین هنوز شوکه بود .آنقدر نگاهش کرد تا از دربیرون رفت .
خواست دنبالش برود که ایدین دستش را گرفت واو را نشاند ؛
-یخرده درکش کن سروین .اون دختره ! موقعیتش با تو فرق داره.صبح که رنگا رواوردم و عمو فهمید میخواهیم این اتاقو برای نفس درست کنیم ترش کرد .
داشت غرولند میکرد.
-واسه چی ؟
- واسه اینکه تکلیف زندگیت معلوم نیست .شما حتی نامزدیتون هنوز رسمیت نداره .
-خب کارش یه حلبیه بچپونم تو دستش .عالم و ادم می دونن ما جونمون برای هم در میاد .
-این درست اما زندگی بین این جماعت سوسول بازی برنمی داره داداش.
-مثلا نخواه منو آنتریک کنی که زودتر دستشو بگیرم وببرمش .
- خوب نبر ...به من چه اصلا...بهت گفتم حواست جمع باشه.عمو احد رو که می شناسی .یهو قاطی کنه دیگه هیچی حالیش نیست .
سروین از جایش بلند شد و گفت :
-منم از خودشم .از اون بدتر .ول کن این خاله زنک بازیا رو .
سپس به سمت ادامه کارش رفت .از حرکاتش کاملا پیدا بود عصبی شده .حرصش را سر تمام اشیا وارد میکرد .
آیدین عطای خوردن را به لقایش بخشید و برخاست .
درحال تعویض لباسهایش گفت :
-حالا خودتو نزن .برو یه فکر درست درمون بکن .
سروین بالجاجت گفت : ّ
-ببند آیدین .اون از موضوع وام که نگه نداشتی تو دلت و بهش گفتی اینم از الانت .
- به جون خودم من حرفی بهش نزدم .خودشو می دونست .
-آره ،گفت ! یه دستی بهت زده بدبخت .تو خری .
- خوب اون که همه جوره پاته چرا حرفشوگوش نمیدی سروین .
-ده دفعه نه ،هزار دفعه براتون گفتم چرا .باز تکرار کنید.
جوش وخروش سروین ساکتش کرد و به کمک او رفت .....
کارشان که تمام شد خودشان هم باور نمی کردند از یک اتاق متروکه چنین چیزی دراورند.
آن اتاق تنها اتاق طبقه دوم خانه بود که بدون استفاده و بعنوان انباری استفاده می شد .
خانه کوچک عمو جای چندانی نداشت و نفس مدام از نداشتن اتاقی دلخواه شکوائیه داشت .
سروین وآیدین تصمیم گرفتند آن اتاق متروکه را تعمیر کرده و باعث آرامشش شوند .
کارشان که به پایان رسید وسایل اضافی را بیرون ریخته وپشت تشکر فراوان نفس و مادرش قصد ترک خانه عمو را داشتند.
نفس اشاره ای به آنها کرد و گفت :
-این مدلی میخواهید برید بیرون.خب یه دوش بگیرید بعد...
سروین میان کلام نفس آمد و گفت :
-اونور دنیا نیستیم که .خونه هر کدوم با ده بیست دقیقه فاصله اس .تا میریم میاییم توام آماده باش .
نفس گفت :
-امروزو دیگه بیخیال بشید .همه خسته شدیم .
سروین گفت :
-اتفاقا میریم خستگیمون در بیاد .آیدین گفت مهمون من .
آیدین چشمانش را درشت کرد وگغت:
آیدین به گور پدرجدش خندید .اول تا آخر هفته ما کارمیکنیم استفاده اشو تو بخور .
سروین پشت آیدین زد و گفت :
-بزن به حساب.
--عمه هم نداری بگم جون عمت .
نفس خندید و گفت :
-نترس آیدین جان .امشب مهمون من ...بخاطر تشکر از پسرعموهای نازنین .
سروین چشمانش را درشت کرد .خواست حرفی بزند که آیدین دستش را کشید و همراه خود بیرون برد .
فارغ از تمام هم وغمشان هرگاه سه تایی بیرون می رفتند بهترین ثانیه های عمرشان می شد .
بیخیال دنیا ،کمبودها وخستگیهایش،فشارهای اقتصادی و ناملایماتش از وجود هم بهره برده و چشم امیدشان به آینده بود .....

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️