سراسیمه به قلم الهه محمدی
پارت یک :
ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻣﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ
ﺍﯾﻦ ﻣﺎﻩ ﺁﻭﺍﺭﻩ
ﺑﯽ ﺳﺒﺐ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﻗﻠﻪ ﻧﺘﺎﺑﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺩ سراسیمه
ﺑﯽ ﺳﺒﺐ ﺍﻓﺴﺎﺭ ﻧﺒﺮﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﺑﯽ ﺳﺒﺐ ﺷﯿﻮﻥ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ .
ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮِ یه ﺑﻮﺳﻪ
ﻟﺒﺎﻥ ﻣﺮﺍ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺍﻧﺪ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ نپریدن
ﺑﻪ ﺩﺍﻣﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ نگفتن
ﺧﻔﻪ ﺍﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ یهﺍﻋﺘﺮﺍﺽ
ﺑﻪ ﺻﻠﯿﺒﻢ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﻧﺪ ...
ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻣﻦ
ﺁﻓﺘﺎﺏ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ
ﺑﯽ ﻣﻬﺎﺑﺎ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺷﺶ ﻣﯽ ﮐﺸﻢ،
ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺍﻓﻘﯽ ﮐﻪ ﻃﻠﻮﻉ ﮐﻨﺪ
ﻋﻄﺮ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻣﯿﻬﻦ ﻣﺮﺍ ﺩﺍﺭﺩ .
✨شیرکوبیکس (ترجمه ،،،ف.....)✨
"فصل اول"
سکوتی خفقان آور دست بر گلوی حاضران گذاشته بود .
صدای تیک تاک ساعت خط بر اعضا و جوارح تن می کشید.
جرات نگاه کردن به صفر رسیده بود.
به هر نقطه و اشیا پراکنده ای درفضا چشم می دوختند الا یکدیگر خصوصا برادران "پارسا"
انتظار از شنیدن کشنده تربود .
گوش که می شنید دل آرام می گرفت .
حال با ریختن یا قرار گرفتن .
گرنگاهشان هم با یکدیگر تلاقی می کرد فورا نگاه می دزدیدند تا شاهد چشمان نمناک هم نباشند.
میان آنهمه چشم ،تنها یک نگاه بدون هراس از آن لحظات تشنه دیدن بود .
دلش میخواست دستهایش را از هم بازکند وآرام وقرار دخترکی شود که مات وبیروح درمجاورتش نشسته و نگاه از صورتش برنمی داشت.
قرار بود تا ته دنیا برود اما اکنون او را به آخرین جای نفرین شده کشیده بود .
با او ازابتداتا انجاموازی گام برداشته بود.نفهمید چگونه طوفان زیر زندگیش زد و هیمه به پا شد .
آشوب ،دلشوره ،افتادن به تب مرگ ،دلواپسی ،سراسیمه گی ،،،
قطره اشکی که از چشم دختر افتاد ،
قلبش آه بلندی کشید .
دست روی سینه گذاشت بلکه آرام گیرد اما آتش گرفت .
آن روزها هزاران بار سوخت .
زنده زنده
در خاطرات ومخاطره هایی که داشت و خود ویرانشان کرد .
رو به مخاطراتی آورد که خاطراتش را زنده به گور کرد .
مگر ممکن بود آن همه سال شیفتگی و به یکباره قطع شدن .
چه کشید آن مدت ...
بغض کرد .
نگاهش به موج اشک نشست ودیگر او را محو دید.
وای اگر روزی دیگر او را نمی دید .
نگاه از دخترک گرفت .
اشک او بی محاباتر روی صورت "نفسش"همه زندگیش خط کشید .
سرش را زیر انداخت تا دیگر چشمهای گریانش را نبیند .
ساید چند صباحی دیگر به آن اشکها خیلی نیاز داشت .ّ
بیقراریش او را آشفته میکرد....
سرش را بالا آورد تا مدل زرگری همیشگیشان چیزی را به او حالی کند .
وقت آن هم نشد .
صدای منشی دادگاه بلند شد و به انتظارها پایان داد ...
"لطفا قیام کنید..."
شنیدن آن جمله آسان بود اما کجا بود زانوان استوار تا بدنهای مرتعش را تاب آورد .
زانوها از خیلی وقت قبل در بالاوپایین کردن آن سرسرا شکست .مانده بود کمر !
به هر بدبختی که بود روی پاهایشان ایستادند .
سرها به یک سو و چشم ها به مقابل ! آنچه جانش داشت درمی آمد گوش بود .
بشنود آنچه نباید تا مرکز حسی بدن را از حرکت بیندازد .
خدا خدا ورد زبانشان بود .
قلب بیچاره نمی فهمید به کدامین سوی سینه بکوبد تا جا برای نفس کشیدن پیدا کند .
می خواست سینه را سوراخ کند و زبان به التماس گشاید .
عاقبت چند لحظه ای با بلند شدن صدای منشی دادگاه حرکت ثابت پیدا کرد...
"دادگاه پس از طی مراحل قانونی وبررسی محتویات پرونده ،کلیه مدارک استنادی ،شهادت شهود،مدافعات وکیل مدافع مقتول و نظریه پزشکی قانونی ،متهم حاضر "سروین پارسا"فرزند
"احمد"را به استناد مندرجات درج شده به قصاص نفس محکوم میکند ....
بالاخره تمام شد.
پرونده اعمالش بسته شد .
صدای قلبها روی زبان نشست و همهمه شد .
زندگی وجوانیش تاراج شد .
باید بقیه آرزوهایش را به گور می کشید.
چه آسان تمامش را باخت .
همه هستی اش را .
نفسش را ....
آنقدر صداهای درهم و برهم در سرش پیچید که خودش را فراموش کرد .
درآن میان فقط صدای ضجه زنی نگاهش را به مجاورت خود کشاند.
برای او دیگر چه فرقی داشت .مگر دوسال پیش قصد انتحار نداشت فقط مردنش دو سال به تاخیر افتاد .اما آنگه بخاطرش نفس کم آورد ودراغوش مادرش بی حال شد همه زندگیش بود .
همان زندگی که برای او خرج کرد اما به اشتباه ....
بی تفاوت به اینکه کجاست و چه موقعیتی دارد به سمت دختر جوان هجوم برد .
سرعتش باعث شد مامور بدرقه اش همراه او کشیده شود و چند گامی پیش رود .
مامور دیگری از طرف خالی فورا او را چسبید و ثابت نگاهش داشت .
همه چیز و همه کس را فراموش کرد .دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت .
بی محاباتر به سمت دخترک هجوم برد و فریاد کشید :
"نفس"
او همه زندگیش بود که مثل مرغ عشقی بی پناه، قبل از پرواز آخر جفتش درآغوش مادر آرمیده بود ...
حتی مامورهاوشرایط خاصش نمی توانست مقابلش را بگیرد و بی محابا نام نفس را فریاد میکرد.
عاقبت مردی پیش آمد وبا گرفتن شانه هایش گفت :
-آروم باش سروین .این آخر ماجرا نیست .وکیلت تقاضای فرجام میده ...من اینجا تمومش نمی کنم پسرم.
سروین به کامل مرد نگاه ملتمسی انداخت و گفت :
-من مهم نیستم استاد .مهم نیستم ....نفس...
استاد او را محکم نگاه داشت و گفت :
-تواین شرایط عادیه که چنین حالی بشه عزیز من .روبراه میشه .
سروین کوتاه نیامد و گفت : ّ
-به همه گفتم نذارید بیاد اینجا ... چرا اومد ...چرا !!!
میخواد دست من همیشه از گور بیرون بمونه و چشمم همیشه نیمه باز ؟
استاد گفت :
-آروم باش مرد ...قوی باش .کو اون سروین جسور وشیرینی که می شناختم .
مامور دست سروین را کشید تا او را به جایگاهش برگرداند .
سروین اینقدر بی وزن بود که روی صندلی افتاد.ّ
نگاه گریان پدر ،عموها ،مادر،اقوام ،دوست واشنا و ازهمه بدتر رنگو روی نفس داشت همانجا کارش را می ساخت .
نصایح و دلداری" استاد معین "نیز لحظه ای او را آرام میکرد .
پدر که سمتش قدم برداشت نگاهی به دست روی سینه اش انداخت .
درست روی قلبش !
آرام آرام روی قلبش میزد و پیش میآمد.
داشت منفجر میشد .
پیش از آنگه پدر به او برسد بلند شد و جلوتر از مامورش راه افتاد .
انگار میدوید تا آن صحنه ها را پشت سر بگذارد .ّ
به خود گفت :
"تو می میری اما اونا روزی هزار بار می میرن....لعنت به تو سروین ...لعنت ...ببین با حماقت و بلند پروازی پوچ همه رو به کجا کشوندی .....مرگ واسه تو آرامشه ....کاش جای یکی از اونا می موندی و روزی هزار بار می مردی ..."
عمورا مقابل خود دید .مرد به راحتی می گریست اما سروین مثل مات زده ها فقط نگاهش کرد .
مرد دستی روی موهای سیاه سروین کشید و به تلخی گفت :
-نمی تونم باور کنم .آخه چرا ؟ به جرم کدوم گناه نکرده ؟
سروین با صدایی که ازشدت بغض و تنگی سینه خفه شده بود گفت :
- نفس منو اذیت نکن عمو ...مراقبش باش .
عمو بیشتر گریست و گفت :
- نفس خیلی وقته نفس نداره .از وقتی تو افتادی حبس .
مامور که دستش را کشید مجبور به رفتن شد .محکوم به نماندن .حکم به نیستی اش دادند.طناب دار دور گردنش نیفتاده اما احساس خفگی داشت تباهش میکرد .
ترس
ترس
ترس
اضطراب ،استیصال ،سرازیری شدید وافتادن در جاده ای به اسم رفتن ،رفتن به جایی که به شدت می ترسید ،معلق ماندن بین مرگ وزندگی ،اینکه می دانست کی ،کجا،چه ساعت وچرا قرار است نفسش تمام شود ....
چه خوب بود که آدمی نمی دانست زمان مرگش کی وکجاست والا آدمی از بدو تولد درحال جان کندن بود .
آنچه بیشتر ازهمه عذابش میداد دردی بود که به جان نفس گذاشت و باید می رفت تا من بعد او آماج ناله ها باشد.
صدای کشیده شدن درآهنی به روی ریل ،مغزش را سایید .
داخل سلول نشده بود که هم بندیها رو چرخاندند.
برخی هم سربه زیر انداخته آرامتر گریه می کردند .
پسر جوانی سرش را به دیوار گذاشت و بلند بلند گریه کرد.
نگاه مات سروین روی تک تک آنها چرخید .
چه خوب بود عذاراریش را به چشم میدید .
دلش میخواست حجله ای که پدرش مقابل در می گذارد را هم ببیند.
ازتجسم آن زانوهایش شکست ولب اولین تخت نشست .
دلش میخواست مانند همه به حال خودش زار بزند اما تمام بغضش را طناب دار میدید .دست برگلویش داشت هرلحظه بیشتر نفسش راتنگ میکرد .
هرچه روزها جلوتر میرفت نفسش تنگتر ولبهایش سفیدتر میشد .
به پیشواز مرگ رفتن چه دردناک بود .مگرنه آنگه میگویند مرگ تولدی دیگر است ؟؟؟؟ ّ
آن همه ترس چرا ؟ چرا سراسیمه ؟؟؟
لطفا صبر کنید...
