پارت چهل و دوم :
نگاهم با ترس بین صورت لنزو و راهروی پشت سرش چرخید. هنوز نمی دونستم قراره چه بلایی سرم بیاد، اما از لحنش فهمیدم که ماجرا به این راحتی تموم نمیشه.
اگه خودش به حرف هام باور نداشت، دیگه چه امیدی داشتم که آدم هاش باورم کنن؟
با دست های لرزونم سعی کردم خودم رو کمی عقب بکشم. پشتم به دیوار خورد و همونجا متوقف شدم. دیگه راهی برای عقب رفتن نداشتم.
_ ق... قسم می... خورم من کاری نکردم... Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۲۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
Bita
0لعنت بهت لنزو که نمیدونم ازت متنفر باشم یا کراش بزنم روت😐
دیروزقاسمی
0سلام خانوم بهمن زاد خواستم بگم عالی هستین و لطفا تا اخر رمان همینطور هیجان انگیز ادامه ش بدین💝
دیروزصدفی
0خیلی با رمانت دارم عشق میکنم کاش چند پارت با هم بذاری🥲
دیروزصدفی
0چه قدر دلم برای این دختر سوخت🥲ولی لنزو حق داره منم باشم فکر میکنم خیانت کرده ک در اضاش مروارید گرفته🥲ماتئو تو دیگه چرا
دیروزالمیرا
0امیلی خیلی گناه داره. دلم واسش میسوزه واقعا
دیروزسارا
0ماتیو به داداش برس😔😔چرا خفه خون گرفتی بشر
دیروزسارا
0مدام خدا خدا میکردم که مرواریدهارو خوب قایم کرده باشه یا خدا نگهبان ها رو کور کنه نبینن ولی وقتی لنزو بیرون اومد و اون حرفو زد عین امیلی دنیا برای منم تموم شد
دیروزسارا
0پا به پای امیلی درد کشیدم یه طوری نوشتی که واقعا منم ترسیدم و استرس داشتم
دیروز
لطفا صبر کنید...

مادر 3فرزند
0وای خدا امیلی امیلی چرا مروارید هارو برداشتی ،دلم واسه ماتئو سوخت انگار که جلوی لنزو کوچیک شد