پارت پنجاه و سوم :

و اون چشم ها، بدجور وحشی و خونخوار بودن!
-باید برام یکاری کنی.
حالا دستش رو شل گرفت. با عجله مچ دستام رو مالیدم و با اخم هایی در هم پرسیدم:
-چیکار؟ مگه من نوچه ی توام؟
-هــیش. ازت یه لپتاپ می خوام. مطمئنم که داری. اون رو برام بیار. و دیگه هیچ سوالی نپرس.
-این کار ممنوعه سایکو. من نمی تونم...
-ژاکلین!
باز هم تهدید وار و پر تشدید اسمم رو به زبون آورد. دروغه اگه بگم ازش نترسیدم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • معصومه

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • الا

    0

    خیلی خوب پیش میری احسنت

    ۴ روز پیش
  • دختر صحرا

    3

    کشته مرده سایکو منم من

    ۶ روز پیش
  • دختر صحرا

    0

    پسرم بیش فعاله😄

    ۶ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️