نقش منفی به قلم حدیث افشارمهر
پارت پنجاه و سوم :
و اون چشم ها، بدجور وحشی و خونخوار بودن!
-باید برام یکاری کنی.
حالا دستش رو شل گرفت. با عجله مچ دستام رو مالیدم و با اخم هایی در هم پرسیدم:
-چیکار؟ مگه من نوچه ی توام؟
-هــیش. ازت یه لپتاپ می خوام. مطمئنم که داری. اون رو برام بیار. و دیگه هیچ سوالی نپرس.
-این کار ممنوعه سایکو. من نمی تونم...
-ژاکلین!
باز هم تهدید وار و پر تشدید اسمم رو به زبون آورد. دروغه اگه بگم ازش نترسیدم.
لطفا صبر کنید...

معصومه
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
میتونم از الان بفهمم که سایکو رو مارگات ابجوش میریزه و بعدش ژاکلین اونو از لپ تاپ میبینه