معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت صد و چهارم :
قابلمه را کناری گذاشتم و صدا بلند کردم:
_ چه خبره اینجا؟!
صدایم میان آن همه سر و صدا چندان واضح نبود اما سوزان آن را شنید. دست از هوار کشیدن بر سر آن دختر که در سکوت و خونسردی نگاهش میکرد، برداشت و به سمتم برگشت.
چشمانش انگار کالبد مرا چون پارچهای قرمز رنگ به مغزش مخابره کردند که چهره سرخش سرختر گشتند و به سمتم خیز برداشت. جایی در فاصله یک وجبیام ایستاد و با خشم خیرهام شد.<
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
...
0وای من دق میکنم 😢
۲ ساعت پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
عزیزم🥰🧡
۲ ساعت پیشدویار❤️
0عجب شانس آوردم غنچه 🙄 ای کاش زودتر یک ماه زودتر تموم بشه برسیم به عاشقی
۳ ساعت پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
من از شما مشتاقترم😍
۲ ساعت پیشارغوان
0این درسا الکی وارد داستان نشده 🤔 فکر کنم برای محافظت از غنچه آمده و آرش فرستادش 😉 مرسی سوگندجان ❤️👌
۲ ساعت پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
نه جانم درسا دست غیبی از جانب خداست که توی این لحظه اومده بود تا سر غنچه به باد نره😂🧡
۲ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

رویا
0من فکر میکنم دریا پلیسه