پارت چهل و دوم :
دندان هایش را سر حرص بهم فشرده و بی آنکه پاسخ کیلان را بدهد از در دیگر آشپزخانه که مستقیم به حیاط راه داشت پیرون رفت.
کبلان هاج و واج داد زد:
-صبر کن کجا میری؟
خواست به دنبال دختر برود که صنوبر دستش را گرفته و با آنکه از رفتن دیلا ناراحت بود ،مانع از رفتن کیلان شده و سری به نشانه ی تاسف تکان داد:
-روی حرف هیراد خان نمیشه نه آورد دختر،بذار بره کاری از دست ما بر
لطفا صبر کنید...
