پارت سی و هفتم :
صبح روز بعد، نوا هنوز روی تختش خواب بود.
صدای آشنایی از بیرون اتاق به گوشش رسید. توی خواب و بیداری، احساس میکرد صدای طناز و خاله مهتاب را میشنود؛ اما از آنجایی که تا خود صبح برای خالی کردن حرصش مشغول سریال دیدن بود، فکر کرد دارد خواب میبیند.
غلت کوتاهی زد و خودش را زیر لحاف مچاله کرد. پلکهایش دوباره سنگین شده بودند و داشت کمکم به خواب میرفت که ناگهان وزن سنگینی روی
لطفا صبر کنید...

ریحانه
0❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️