ساکن پلاک 13 به قلم فاطمه اصغری
پارت بیست و دوم :
- جالبه یارو اون روز زنشم آورده بود ملکو نشونش بده. دختره خوب ایدههایی داشت واسه پاساژ... ولی موندم شوهرش که میدونه جریان تورو، چطوری با تو رفاقت میکنه. من بودم میزدم سیستو میآوردم پایین. یه خط قرمز هم میکشیدم دور زنم که تا آخر دنیا از صد فرسخی تو رد نشه.
لبخند امیرحسین تکرار شد.
- مگه چی کار کردم؟! حرفی زدم؟ مزاحمش شدم؟ بیناموسی کردم؟ تمام رابطهی من با ایÙ
لطفا صبر کنید...
