گلگونهرخ به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و چهل و سوم :
صامت در یک قدمی پنجرهی باز ایستاد. زیرپوستی که نیشخند زد، برق نگاهش را به رخ قطرات بارانی کشید که نمنم و تک و توک از ابرهای آسمان شب میباریدند. خنکای نسیمی که با شبنمهای شناور سمت صورتش موج زد را با لذت نفس کشید و این لذت دوچندان شد وقتی صفورا نقابش را زمین انداخت و بالاخره؛ با نهایتِ دلهرهای که در آتشِ خشم و نفرتش جرقه میزد، لرزان پرسید:
- چی از جونمون میخوای؟
نیشخ
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
ممنون از انرژیت قشنگم^^
۲ روز پیشسارام
1مهدیه جون ،از اول دلم واسه نازنین میسوخت الان که دیگه دلم کبابه💔
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
بگردمش.. نمیدونه دورش چخبره!
۲ روز پیشسارام
1الان که داشتم جزئیات قتل فاتح رو میخوندم ،انگار که داشتم میدیدم، اینقدر واضح و بادقت نوشته شده که انگار میبینیش
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
ذوقی شدم^^
۲ روز پیشمعصومه
1اگه یه رمانی میخواید آدرنالینتون و مدام بالا و پایین کنه، با قلبتون یه قل دو قل بازی کنه و یه جوری حس زندگی داشته باشه که انگار نه انگار رمانه، تبریک میگم شما به بهترین رمان ممکن سر زدین یعنی گلگونه🔥 وقتشه لذت بردن از همچین شاهکاری و شروع کنید😎🔥✨
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
به این قشنگِ من گوش بدین^^
۲ روز پیشمعصومه
0هیجان هر پارت واقعا روی صده لامصب😭🔥 و من به طرز شدیدی عاشق این قسمتام😭🔥 من از اولشم برای هر پارت گلگونه لحظه شماری میکردما، ولی الان یه جوری شده تو این قسمت که هر ثانیه منتظذر موندن برای رسیدن به پارت بعدی یه شکنجه ست😭 چه میکنه این خانم فیروزی، هر پارت محشرتر از پارت قبلی، میترکونی قشنگ🔥✨
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
لاو منی^^ وای خودمم عاشق این بخشم، خیلی میچسبه پارتاش
۲ روز پیشمعصومه
1باز بدجا کات شد.. حالا خداروشکر الان تو برهه مبارک پارتگذاری به سر میبریم خیلی بهم سخت نمیگذره هرچند چند ساعت صبرم چند ساعته😭😂 دارم به از اینجا به بعدش فکر میکنم، صامت آدمی نیست که مثلا همین الان زارت بره حقیفت و بذاره کف دست نازنین این دنبال موقعیت مناسب میگرده ضربه اش همچین کاری تر بشه و خب..
۲ روز پیشمعصومه
0من واقعا به فکرای تو سرش حس خوبی ندارم از اونجا که این بشر لنگه فرخم هست هرکاری از دستش برمیاد، یعنی میدونی برای این دو نفر دیگه خط قرمزی وجود نداره هرچی بوده تا ته خطشو رفتن. صامتم که به قول خودش چیزی برای از دست دادن نداره، به لطف فرخ حتی خودشو.. این ترسناک ترش میکنه از فرخ!
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
فرخ ترسناکه، صامت از اون ترسناکتر؛ اما بالاخره.. هر آدمِ ترسناکی هم یه ترسی داره! بعدا میفهمی این حرفم یعنی چی👀
۲ روز پیشمعصومه
0فرخم که بی خبر از همه جا فعلا داره خودزنی میکنه، فرخ جان بزن که خوب میزنی، اگه از پارت نبینمت باور کن باز میشی همون بیبی فرخ همیشگی هارت من🎀 یعنی اگه این فرخ و زنش دزدن صامت شاه دزده، چه نقشه ها که براشون نکشیده این مردک پلانکتون، هرچند.. در رابطه با فرخ هرکاری کنه خودم پشتشم شخصا راحت باشه🙄😂
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
بدبختی اینه گیر دادنش به فرخ باز به بچههاشم آسیب میزنه..
۲ روز پیشمعصومه
0واقعا کی فکرشو میکرد یه نفر پیدا شه که بعد از این همه سال بتونه راز مرگ فاتح و از زیر زبون صفورا بکشه بیرون؟😂 صامت تو کی هستی، چی هستی، یعنی این راز و از اول رمان از هیشکی نتونستیم بشنویم، صامت اومد یه جوری از زبون صفورا کشیدش بیرون که فقط برگات فرخ.. قشنگ معلومه دست پرورده خود فرخه چه بسا بدتر😂🍃
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
وای واقعاها.. صامت چه کارایی که ازت برنمیاد😂
۲ روز پیشمعصومه
0دارم به وقتی فکر میکنم که نازنین همه این ماجراهارو باهم بفهمه🍃 یعنی ببین خود فرخ کیسان و نابود کرد بعد یه عمرم خودش با آوردن نازنین به زندگی کیسان راه نجات و زندگی رو نشونش داد حالا باز با همون رازا داره گند میزنه دوباره به زندگی کیسان،فرخ عزیز دائم درحال گند زدنه، البته من به عشق نازسان امید دارم
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
عشق.. عشقشون رو فراموش نکنین!
۲ روز پیشمعصومه
0صفورا با دیوونگیشم الان داره تاوان دیوونگی اونموقع کیسان و پس میده، فقط فرقشون اینه وقتی صفورا حال اون بچه رو بی محل میکرد کیسان با وجود اینکه دل خوشی ازش نداشت وقتی دیوونگیشو دید میخواست با بردنش پیش روانپزشک کمکش کنه! هرچی بیشتر فکر میکنم بیشتر به ژن کیسان شک میکنم، واقعا بچه ایناست؟ باورم نمیشه😂
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
بیشتر میخوره پسر همون فاتح باشه ولی خب.. خیلی دارک میشه مخصوصا که الان نازنین زنشه😂
۲ روز پیشمعصومه
0باز فرخ و بگو.. رقابت با فاتح تا کجا که اینجوری به این شکل فجیع جونشو بگیره، واای وقتی فکر میکنم کیسان چه تصویری دید و به چ حالی افتاده بود داغون میشم، چه بلایی بود سر این بچه آوردن، یعنی دیدن مرگ عموش به اون شکل بس نبود، دیدن قاتل شدن باباش بس نبود، با اون حال و روز زندونیشم کردن،نیاز به فحش دارم
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
چیا کشید این بچه..
۲ روز پیشمعصومه
0یعنی قشنگ تصویر پدر و مادریشون و فرخ و صفورا به بدترین شکل ممکن تو ذهن کیسان دوازده ساله خراب کردن، که فرخ برای راز خودش بچه ای که انقد بهش وابسته بود و دنبالش اومده بود و زندونی کرد تا بمیره صفورام برای حفظ راز و جایگاهش سکوت کرد.. چطور دلش اومده وقتی کیسان گفته میترسم، فقط وایسه و گوش بده؟ قلبم😭
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
اونم با اون حال! بچت اونطوری بهت التماس کنه که بهت پناه بیاره و در رو باز نکنی خیلی ظلمه..
۲ روز پیشمعصومه
0واای دردناک تر از صحنه مرگ فاتح که واقعا نابود شدم وقتی گفت کیسان دوازده ساله ام همچین تصویری و دیده، اون قسمتی بود که از حال و روز کیسان میگفت که تو زندونش از سایه خونی فاتح فرار میکرد و چه حالی داشت بچه وای کباب شدم برای کیسان😭💔 مرده شور ببرتت فرخ چطور دلت اومد؟ بچه انقد بهش وابسته بود که..
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
دیدی؟ خیلی قلبم براش شکست..
۲ روز پیشمعصومه
0واقعا حس میکنم همه برگامو بعد این پارت از دست دادم🍃 البته حدس زده بودم که اومده تا ماجرای فاتح و از زیر زبون صفورا بکشه بیرون که خب.. متاسفانه خوبم موفق شد حالا صفورا رسما گوشت و انداخت جلو گربه، ولی اینکه بخواد از اینجا به بعد با این راز چیکار کنه ام خودش سواله، صامت کج بشین راستشو بگو🍃🍃
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
اونم خیلی زود میفهمی..
۲ روز پیشZeynab
1صفورا با دست خودش همشونو بدبخت کرد حالا کی جلوی صامت و بگیره همه چیزو به نازنین نگه همه چیز جوری چیده شده که نازنین و کیسانی باقی نمونه😔😔
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
پس باید تلاش کنن باقی بمونن👀
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...

سارام
1بیصبرانه منتظر پارت امشب هستم، همش نگران کیسانم هنوزم غصشو میخورم، طفلک پسرکم❤️ 🩹