امکان غیرممکن به قلم مهدیه فیروزی
پارت شانزده :
با حضور یافتن او ارکیده به آرامی رو گرفت و به رقص برف در بادی که آرامش را از هوای نیمهشب زمستانی گرفته بود خیره شد. خاموشتر از او باربد بود که بالاخره بند خیرگی نگاهش را برید و قدمی که عقب کشید، غرق افکاری مرتبط با جنونی که ارکیده از او حس کرد، بیآنکه پاسخ لبخند محو حنانه را دهد قصد رفتن کرد.
رنگ تعجب پاشیده شده بر بوم چشمان حنانه، او که گمان میکرد باربد شب را کنار ارکیده خواهد ما
لطفا صبر کنید...
