راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت چهل و نهم :
راوی *شاهرخ*
- داداش، من نمیدونم این دختر چش شده! چی بهت گفت؟
شاهرخ لب باز کرد تا جواب بدهد، اما ورود حاجعمو به بحث، رشتهی کلامش را برید. مرد با همان ابهت همیشگی، نگاهی به شیرین انداخت و بیآنکه منتظر پاسخی بماند، گفت:
- یکم باید روی تربیت دخترت دقت کنی، شیرین. توی سن حساسی قرار داره. گاهی سختگیری هم لازمه. بچه باید از همین سن یاد بگیره حد و حدود خودش رو بشناسه.
شاهرخ Ù
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
Jester
0صرفا فقط داستان های عاشقانه رو در نظر نگیریم از همه چیزش پند بگیریم . الکی نخونیم ، بفهمیم . از شاهرخ ، از ماهور ، از شیرین ، صادق ، عزیز ، خان بابا و و و.. درس بگیریم
۱ ساعت پیشJester
0از پدر مادر هایی که هیچ ثباتی ندارن و همش اجازه میدن بقیه به بچه هاشون زخم بزنن متنفرم . این رمان میتونه برای اولیایی که الان هستن و ما که اولیای آینده هستیم ،درس باشه، نشون بده که اینها تربیت نیست ، زندانه ، نابود کردنه .
۱ ساعت پیشJester
0ای خدا چقدر این ماهور اذیت میشه
۱ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

یگانه
0عکس ماهور رو دیدم خیلی باشخصیت داستان همخونی داره ولی شاهرخ ،رو من تنومندی تصور کرده بودم😁😂 ولی پارت عالی بود ممنون گلم👏👏🌹