گیلاس به قلم پریسا حصیری
پارت بیست و نهم :
صبح را با شوف و ذوق به کافه رفته بود.
تا به حال همچین حسی را با کسی تجربه نکرده بود، همیشه از جبر پدرش آنقدر تحت فشار بود که فرصت نداشت برای خودش زندگی کند!
با آهی دوباره قهوع سازش را روشن می کند تا سفارش مشتری ها به تاخیر نیفتد.
_عجله کن نیلاجون، می ترسم تایم کم بیاریم.
نگاهش را به آرامش کافه ی زیبایش می دهد
امروز کافه بر خلاف روزهای دیگر شلوغ تر بود، آن
لطفا صبر کنید...
