از خاکستر تا خورشید به قلم نسترن جوانمرد
پارت چهل و هشتم :
- چرا ساکت شدین؟ الو؟... الو؟ مهراد، صدامو دارین؟... فرید؟
صدای صدف چند بار بین سکوت اتاق چرخید. فرید نگاهش را از مهراد گرفت و به موبایل دوخت؛ انگار تازه یادش افتاده بود هنوز کسی آن طرف خط منتظر است. بعد دوباره نگاهش روی صورت مهراد نشست.
تماس را از روی اسپیکر برداشت و به گوشش چسباند:
- صدف... تو برو خونه، باشه؟
صدای خودش را آرام نگه داشت:
- مراقب خودتم باش. بعدا با هم صحبت میکنÛ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.
لطفا صبر کنید...

راحیل
0بابا زودتر عاشق هم بشین دیگه