هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و سی و پنجم :
تکخال کنار درخت ایستاد. زلدا زیر درخت نشسته بود و عروسک پارچهای کهنهای را با تکه پارچۀ سیاهی گره میزد و در همان حال با کنایه به همسرش گفت: یهکم دیرتر میاومدی عزیزم! میذاشتی صبح میاومدی.
تکخال به درخت تکیه داد و از بغل کمرش قمقمۀ آبی درآورد و کمی آب نوشید. با پشت آستین لبش را پاک کرد و گفت: دنبال یه شکار خوب بودیم. جریان امروز رو شنیدی؟ در مورد پرنسس و آلفا؟ شنیدی چه

لطفا صبر کنید...

Nana
0ماشااله آرزو خانم چقد اطلاعاتتون بالاست من اولین باره که درباره سنگ چشم نظر این اطلاعاتو خوندم