پارت صد و سی و پنجم :

تک‌خال کنار درخت ایستاد. زلدا زیر درخت نشسته بود و عروسک پارچه‌ای کهنه‌ای را با تکه پارچۀ سیاهی گره می‌زد و در همان حال با کنایه به همسرش گفت: یه‌کم دیرتر می‌اومدی عزیزم! می‌ذاشتی صبح می‌اومدی.


تک‌خال به درخت تکیه داد و از بغل کمرش قمقمۀ آبی درآورد و کمی آب نوشید. با پشت آستین لبش را پاک کرد و گفت: دنبال یه شکار خوب بودیم. جریان امروز رو شنیدی؟ در مورد پرنسس و آلفا؟ شنیدی چه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nana

    0

    ماشااله آرزو خانم چقد اطلاعاتتون بالاست من اولین باره که درباره سنگ چشم نظر این اطلاعاتو خوندم

    ۲ ساعت پیش
  • .....

    0

    آرزو بانو من درکل رمان هات رو دودسته میکنم همشون عالی هستن واینکه اون قسمتهایی ک هم اطلاعات میدن وآموزنده هستن خیلی بیشترمیپسندم

    ۳ ساعت پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😍😍😍

    ۳ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️