سجین به قلم آرزو مهاجر
پارت چهل :
پلهها را بالا دوید. دریچه را بست و فرش را روی آن کشید. درحالی که هیچ ایدهای نداشت که ممکن است کلید دریچه کجای خانهی به این بزرگی باشد. شاید هم کلید همراه خود سید بود که از ته دل امیدوار بود این طور نباشد.
نمیدانست کجا باید دنبالش بگردد؟ هیچ حدسی نداشت. به اتاق سید رفت ولی هرچه آنجا را زیر و رو کرد، کلیدی پیدا نکرد. ناامیدانه به اتاقهای دیگر سرکی کشید ولی بعید میدانست در
لطفا صبر کنید...
