خورشید شب برفی به قلم سمانه حسینی
پارت چهارم :
عباس جلوتر راه میرود و به حجره که نزدیک میشود هر قدمش میخراشد قلبم را، قلبی که هنوز هم دعا میکند که ای کاش ایمان آنجا نباشد، که اگر باشد چگونه بعد از گذشت تمام روزهای بی خبری باز هم در چشمانش نگاه کنم! اما مغزم، این خائن پر سرو صدا بلند میگوید
...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
متاسفانه به خاطر کندی سرعت اینترنت، پارت به صورت کامل بارگذاری نشد. لطفا پارت را مجدد بارگذاری کنید
بارگذاری مجدد پارتبا تشکر از صبر و شکیبایی شما
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نسیم
4یعنی مهرعلی چی به عباس گفته؟ اون دختری که اق سد مالک برا ایمان انتخاب کرده خورشیده یا یکی دیگه؟ میدونم این رمان برا دهه ۶۰ته ولی خداییش دخترا اون دوره انقدر پاستوریزه بودن؟ والا ماکه برا ۷۰دیم که چشم و گوشمون بازه😁😁😂😂( ای خاک توسرت نسیم چه با افتخارم میگی😂👍🏼)
۴ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خب ببین تو شهر همدان برای یه دختری که توی سال ۶۷ تازه نوزده سالش بوده طبیعیه
۳ هفته پیشنسیم
4اها پس دخترم بچست هنوز؟🙂🙂 ولی امیدوارم به زودی زود چشم و گوشش وا شه و میدونم با وجود ایمان و اون مرموزه و این استوریات همچینم قرار نیست خیلی منتظر باشیم😁😁😀😀
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خیلی شگفتی ها براتون دارم😁
۳ هفته پیشنسیم
4منکه بی صبرانه پایه ثابتم ولی باز یه مدتی نیستم ولی حتما دنبال میکنم😍😍🙂🙂
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
هر جور راحتی عزیزم😘
۳ هفته پیشندا (تلفن چی)
4ترکیدم از دستت از خنده نسیم🤣 نه ببین اوکیه خب چون تو تهران نبوده بعد الان من جواب سمانه رو خوندم قانع شدم تازه ۱۹ سالش بوده
۳ هفته پیشنسیم
4والا چرا بترکی عزیزم ترکیدن بده همه جا کثیف میشه پس نترک بعدشم مگه با خودم رودروایسی دارم؟ البت از اول اینطور نبودما تا کلاس هشتمم منم پاستوریزه بودم ولی انگار زمینشو داشتم که یهو متحول شدم😃😃😁😁
۳ هفته پیشلیلا
4نسیمم مردم از خنده 🤣🤣دختر یعنی دیگه از همون موقع چشمو گوشت باز بود ای دختر ناقلا🤣🤣از همون شیطونای 🤣🤣
۳ هفته پیشلاله
4بچه ها چقدر شماها شیطونید😁 من تازه واردم من و هم تحویل بگیرید
۳ هفته پیشلیلا
4خوش اومدی عزیزم اینجا همه شیطونن(انگار خودمم نیستم)🤣🤣از این به بعد توهم به جمع ما خوش اومدی تازه ما فقط شوخی میکنیم ن بچه ها
۳ هفته پیشندا (تلفن چی)
4آره سر دسته شونم منم البته شرور گروه هنوز پیداش نیست وایستا بیاد باهاش آشنا میشی🤣
۳ هفته پیشلاله
4من که عاشقتون شدم خیلی باحالید. تازه رد بوسه هایت و تموم کردم فقط از دست کامنت هاتون میخندیدم😁 دیگه منم اومدم که بیام تو گروهتون همه با هم آتیش بسوزونیم🤣
۳ هفته پیششقایق (طالبی فروش)
4منم طالبی فروشم لاله جون حالا بعدا ایشالا خودت با مبحث طالبی آشنا میشی 🤣
۳ هفته پیشلاله
4شقایق جون اتفاقا عاشق این مبحث طالبی شدم از رد بوسه هایت🤣
۳ هفته پیشلیلا
4وایی مردم از خنده 🤣🤣لاله اگه بدونه منظورت چیه میترکه شقایق
۳ هفته پیششقایق (طالبی فروش)
4بابا خودش این کاره ست آبجی مون🤣
۳ هفته پیشلیلا
3🤣🤣 ایی مردم دیگه هیچی ازم نمونده
۳ هفته پیشلاله
3بچه ها حالا کی میرسیم به پارتای شیطونی به نظرتون🤣
۳ هفته پیششقایق (طالبی فروش)
3لاله بذار از راه برسی بعد دنبال شیطونی باش از طالبیای پشت وانت من خجالت بکش🤣🤣
۳ هفته پیشلاله
3نمیتونم دست خودم نیست🤣
۳ هفته پیشنسیم
2تازه کجاشو دیدی گلم😏😏
۲ هفته پیشنسیم
2سلام عزیزم ببخشید واسه تاخیر ۲هفته ایم ولی درجوابت اینکه واسه کسی که اواخر ۷۰ و اوایل ۸۰ده فکر کنم طبیعی باشه😂😂
۲ هفته پیشلیلا
2اشکال نداره عزیزم تازه داری پارت هارو میخونی مشکلی که نداشتی گلم
۱ هفته پیشنسیم
2نه عزیزدلم خیلی باحاله شیفتش شدم😍😍
۱ هفته پیشلاله
4منم سوالم اینه دقیقا که مهرعلی چی به عباس گفت؟ دلشوره گرفتم
۳ هفته پیشنسیم
2نمیدونم😐😐 ولی فکر کنم شماها الان فهمیدین😂😂
۲ هفته پیشماهی
3باور کن این چشم و گوش بسته بودنش واسه اول رمانه😂 سمانه فعلا تو خماری میذاره
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دیگه من و شناختیا ماهی😂🤭
۳ هفته پیشنسیم
2اونکه میدونم عزیزدلم سمانه رو منم خوب شناختم 😏😏
۲ هفته پیشفاطی
2خیلی قشنگه تا اینجا
۲ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
بوس بهت😘
۲ هفته پیشنرجس
2رمان خیلی خوبی هست بهم حس خوبی میده
۲ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
مرسی از انرژی خوبت نرجس جانم🥰
۲ هفته پیشبهار
3وای شازده پسرمون پزشکی می خونه اوخودا🤤
۳ هفته پیشمعصومه
2فکر کنم ایمان قهر کرد ولی خدا کنه مهلقا بتونه کاری کنه
۳ هفته پیشالی
2تا اینجا عالی بود سمانه جان مخصوصا من عاشق اسم این رمان شدم یه حس عجیبی میده
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خداروشکر عزیزم 🥰
۳ هفته پیشلیلا
4وایی ایمان دکتره فک کردم مث باباش میاد سر حجره وایی خورشید هم که می ترسه دختر عاشقی که ترس نداره حالا تو ای بگو میترسم تا آسد مالک ایمان زن بده
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره آق ایمان پزشکی می خونه🫠
۳ هفته پیشسهیلا
3منم دقیقا میترسم همینجوری کنه آخرش ایمان و زن بدن😩
۳ هفته پیششقایق
3نه بابا چی چی و زن بدن ایمان واسه خورشیده🥺
۳ هفته پیشلیلا
2به نظرم اگه خورشید اینجوری بترسه آخر ی کاری میشه ولی رفت دیدنش خدا بکنه حداقل همه چیو بگه
۳ هفته پیشلیلا
2آیی خورشید
۳ هفته پیشسارا
3آقا من کراش زدم رو ایمان یکی من و جمع کنه😄
۳ هفته پیشلیلا
3ن دیگه ایمان مال خودمه🤣🤣
۳ هفته پیشالی
3وای منم میترسم ایمان و زن بدن☹️
۳ هفته پیشفرشته
3ایمان ناراحت شد البته خب حقم داره ولی خورشیدم گناه داره🥲
۳ هفته پیشالی
2اره دیگه حق واره ولی جفتشون گناه دارن
۳ هفته پیشصبا
3فعلا عالیه
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ممنونم صبای قشنگم🥰
۳ هفته پیشمهدیه
3وای بیچاره خورشید قشنگم🥺 الان تو دلش غوغاست
۳ هفته پیشفاطیما
3آره دخترکمون گناه داره🥺
۳ هفته پیشپرنیا
3اینقدر قشنگه تا اینجا برام 🥺
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خداروشکر عزیزم🥰
۳ هفته پیشپرنیا
3وای ایمان چرا گذاشت رفت🥺 خدا کنه مهلقا بتونه کاری کنه
۳ هفته پیشابرا
4سمانه جون من که کیف کردم اتفاقا خیلی سبک رمان با دهه شصت میاد منم دهه شصتی ام عاشقی کردن اون دوران انگار با روح اجین می شد یک دوست داشتن ناب که اگه می مردی هم یادت نمی رفت
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
این رمان واسه خودمم یه حس و حال دیگه ای داره😘
۳ هفته پیشسارا
3منم دهه شصتی ام رمانم دقیقا با سال تولد من شروع شده سال۶۷ ذوق کردم خیلی خیلی خوشم اومد که آبکی نیست
۳ هفته پیشابرا
3منم 68ایم من خوشحال شدم از اینکه حس حال اون روزها رو به تحریر در آورده البته که من ازبین همچی رو خوب نوشته احساس می کنم به تصویر کشیده قلمشون ماندگار
۳ هفته پیشمهدیه
3ای جانم خوشبختم عزیزم😍 حالا از این به بعد دیگه کنارتونم😍 چقدرم بامزه کامنت بازی میکنید عاشقتون شدم اصلا😂
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای جانم😘
۳ هفته پیشمهدیه
3منم ده شصتی ام اتفاقا😍 خداروشکر بلاخره یه رمان درست حسابی دیدم که همه هم سن و سالیم 😍
۳ هفته پیشابرا
3بقول بچها کاش برسیم به شیطونی شون خماریم سمانه جون
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
به صبوری تون احتیاج دارم اگه صبوری کنید قراره صحنه های عجیبی ببینید😁
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

گلی
4مهرعلی چقدر یه جورایی بی رحمه من حس خوبی ندارم بهشون