پارت نوزده :

دقایقی بعد، خسته و خواب‌آلود بر روی تختش نشست و به نقطه‌ای زل زد. ساعت را از دست داده بود و دیگر چیز ارزشمندی برای فروش نداشت. کوپن‌اش هم برای پول قرض کردن پر شده بود. و عملا، به یک بن‌بست مالی رسیده بود.
خمیازه‌ای کشید و کلافه، موهایش را به هم ریخت. با اعصاب‌خردی، دسته‌ای از تارهای مشکی‌ را بین انگشتانش نگه داشت و فکر کرد،" باید هر چه زودتر کوتاه‌شان می‌کرد".
موهایش را رها کرد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت دنا در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی دنا
تصویر شخصیت آرمین در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی آرمین
تصویر شخصیت سیاوش در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی سیاوش
تصویر شخصیت مهیار در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی مهیار
تصویر شخصیت باران در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی باران
تصویر شخصیت نسترن در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی نسترن
تصویر شخصیت مهرداد در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی مهرداد
تصویر شخصیت دانیال در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی دانیال
تصویر شخصیت عرفان در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی عرفان
تصویر شخصیت فرشاد در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی فرشاد
تصویر شخصیت سامان در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی سامان
تصویر شخصیت نادیا در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی نادیا
تصویر شخصیت فروغ در رمان بیداری | جلد دوم خواب زمستانی فروغ
آخرین نظرات ارسال شده
  • اَسماء

    0

    با این همه مشکل که داره بهتر نبود غرورش رو زیر پا بذاره بره پیش فروغ

    ۱۷ ساعت پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    تو متن اشاره شده که چند بار بهش زنگ زده ولی جوابش رو نداده. برا برگشت هم پول می خواد که فعلا نداره. از همه مهم تر فکر می کنه هنوز کنترل اوضاع رو در دست داره. تا وقتی یه راهی به ذهنش برسه سعی می کنه رو پای خودش وایسه.

    ۱۴ ساعت پیش
  • اَسماء

    0

    این مصمم بودنش رو دوست دارم واقعا منتظرم ببینم میخواد چه کار کنه

    ۱۴ ساعت پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    مراحله بعدی>>>> ملاقات با مهیار

    ۴ ساعت پیش
  • هانی

    0

    من حس میکنم همه چی زیر سر فروغه ،احتمالا مال اون انگشتریه که بهش داده ،زودتر نجاتش بده🙏من که دارم میخونم نفس کم میارم 🥵خیلی دل و جرات میخواد که میدونه چی به چیه و خیلی ریلکس ادامه میده 😂شاید باور نکنید ،ولی وقتی بهش حمله میکنن، من از این طرف قرآن میخونم و بسم الله میگم 😂

    ۱۱ ساعت پیش
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    ریلکس نیست، کله شقه〜⁠(⁠꒪⁠꒳⁠꒪⁠)⁠〜

    ۵ ساعت پیش
  • هانی

    1

    چرا کسی نیست که بهش کمک کنه،کل بدنم از استرس یخ زده

    دیروز
  • نگار حبیبی | نویسنده رمان

    به زودی یکی بهش کمک می کنه :)

    ۱۴ ساعت پیش
  • هانی

    1

    لحظه به لحظه هیجان بیشتر میشه 🫣😱

    دیروز
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️