پارت نوزده :
دقایقی بعد، خسته و خوابآلود بر روی تختش نشست و به نقطهای زل زد. ساعت را از دست داده بود و دیگر چیز ارزشمندی برای فروش نداشت. کوپناش هم برای پول قرض کردن پر شده بود. و عملا، به یک بنبست مالی رسیده بود.
خمیازهای کشید و کلافه، موهایش را به هم ریخت. با اعصابخردی، دستهای از تارهای مشکی را بین انگشتانش نگه داشت و فکر کرد،" باید هر چه زودتر کوتاهشان میکرد".
موهایش را رها کرد
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

نگار حبیبی | نویسنده رمان
تو متن اشاره شده که چند بار بهش زنگ زده ولی جوابش رو نداده. برا برگشت هم پول می خواد که فعلا نداره. از همه مهم تر فکر می کنه هنوز کنترل اوضاع رو در دست داره. تا وقتی یه راهی به ذهنش برسه سعی می کنه رو پای خودش وایسه.
۱۴ ساعت پیشاَسماء
0این مصمم بودنش رو دوست دارم واقعا منتظرم ببینم میخواد چه کار کنه
۱۴ ساعت پیش
نگار حبیبی | نویسنده رمان
مراحله بعدی>>>> ملاقات با مهیار
۴ ساعت پیشهانی
0من حس میکنم همه چی زیر سر فروغه ،احتمالا مال اون انگشتریه که بهش داده ،زودتر نجاتش بده🙏من که دارم میخونم نفس کم میارم 🥵خیلی دل و جرات میخواد که میدونه چی به چیه و خیلی ریلکس ادامه میده 😂شاید باور نکنید ،ولی وقتی بهش حمله میکنن، من از این طرف قرآن میخونم و بسم الله میگم 😂
۱۱ ساعت پیش
نگار حبیبی | نویسنده رمان
ریلکس نیست، کله شقه〜(꒪꒳꒪)〜
۵ ساعت پیشهانی
1چرا کسی نیست که بهش کمک کنه،کل بدنم از استرس یخ زده
دیروز
نگار حبیبی | نویسنده رمان
به زودی یکی بهش کمک می کنه :)
۱۴ ساعت پیشهانی
1لحظه به لحظه هیجان بیشتر میشه 🫣😱
دیروز
لطفا صبر کنید...

اَسماء
0با این همه مشکل که داره بهتر نبود غرورش رو زیر پا بذاره بره پیش فروغ