نفس های تابوت به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت سی و سوم :
جانان تمامِ طولِ راهِ بینِ دریا تا ویلا را با استرس طی کرد.
مدام پشت سرشان را نگاه می کرد تا نکند ایوبی دنبالشان افتاده باشد. این مرد ترسناکتر از همیشه بود.
مطمئن بود که اصلا به پریزاد به شکل یک بیمار نگاه نمیکرد و این ترسناکتر از هر چیزی بود.
ایوبی دقیقا پنج دقیقه بعد از اینکه آن دو سوار ماشین شدند و از انجا رفتند به دریا رسید.
صدای موج های دریا را از پشت گوشی شنیده بود Ù
لطفا صبر کنید...
