نفس های تابوت به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت سی و چهارم :
آرام سرش را تکان داد. دیگر به معنای واقعی کلمه داشت دیوانه میشد... به آن پسر که میرسید ذهنش خالی میشد.
_ یادم نمیاد جانان چیکار کنم من؟
او هم نمی دانست، بیشتر از پریزاد خودش توی فکر بود.
_ شاید یکم زمان نیاز داری. تو چند روز این همه چیز یادت اومده... دیگه ذهنت مگه چقد کشش داره؟
راست هم میگفت... داشت از آن حجم خاطرات آزاردهنده دیوانه میشد اما عجیبتر از تمامِ این ها حالش بود
لطفا صبر کنید...
