پارت شانزده :

صبح با صدای زنگ تلفن فرید از خواب بیدار شدیم.
سریع دوش گرفتم و صبحانه‌ای آماده کردم.
- الهه جونی من میرم یه ساعت بیرون، وسایلتا جمع کن که برگشتم دیگه بالا نیام سریع راه بیفتیم
برخلاف میل باطنی‌ام به حرف فرید گوش دادم و در حین جمع کردن چمدانم با دلوین تماس گرفتم.
- دلی جونم من چند روزی میرم رشت
- چرا؟ چیزی شده؟
- نه، فرید کار داره منم میرم همراهش... تا برگردم مواظب خودت باØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • macani

    0

    این فرید داره مشکوک میشه واسم😕😕

    ۷ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    چرا؟

    ۷ روز پیش
  • macani

    0

    برحسب نظری ک تو پارت فک کنم 14گفتم

    ۶ روز پیش
  • ریحان

    0

    از کجا معلوم فرید بی منظور دلوین رو بغل کرد قبلا هم ک میرفت دیدنش میرفت

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️