دشت پروانهها به قلم آوینا بابایی (مگان)
پارت نهم :
***
اولین چیزی که حس کردم، بوی صندلیهای چرمی و تابش نور تند آفتاب صبحگاهی بود که داشت از پنجره تو صورتم میزد.
چشمام رو به زور باز کردم؛ همه چیز تار بود و سرم به طرز وحشتناکی تیر میکشید.
من کجام؟! ون… دستمال… هنوز گیج بودم. سرجام ن ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

زینب ۵
0مگان رمانت عالیه😍